بود شیخی رهنمایی پیش ازین
آسمانی شمع بر روی زمین
۱چون پیمبر درمیان امتان
در گشای روضهٔ دار الجنان
۲گفت پیغامبر که شیخ رفته پیش
چون نبی باشد میان قوم خویش
۳یک صباحی گفتش اهل بیت او
سختدل چونی بگو ای نیکخو
۴ما ز مرگ و هجر فرزندان تو
نوحه میداریم با پشت دوتو
۵تو نمیگریی نمیزاری چرا
یا که رحمت نیست در دل ای کیا
۶چون تورا رحمی نباشد در درون
پس چه اومیدستمان از تو کنون
۷ما باومید تویم ای پیشوا
که بنگذاری تو ما را در فنا
۸چون بیارایند روز حشر تخت
خود شفیع ما توی آن روز سخت
۹در چنان روز و شب بیزینهار
ما به اکرام تویم اومیدوار
۱۰دست ما و دامن تست آن زمان
که نماند هیچ مجرم را امان
۱۱گفت پیغامبر که روز رستخیز
کی گذارم مجرمان را اشکریز
۱۲من شفیع عاصیان باشم بجان
تا رهانمشان ز اشکنجهٔ گران
۱۳عاصیان واهل کبایر را بجهد
وا رهانم از عتاب نقض عهد
۱۴صالحان امتم خود فارغاند
از شفاعتهای من روز گزند
۱۵بلک ایشان را شفاعتها بود
گفتشان چون حکم نافذ میرود
۱۶هیچ وازر وزر غیری بر نداشت
من نیم وازر خدایم بر فراشت
۱۷آنک بی وزرست شیخست ای جوان
در قبول حق چو اندر کف کمان
۱۸شیخ کی بُد پیر یعنی مو سپید
معنی این مو بدان ای کژ امید
۱۹هست آن موی سیه هستی او
تا ز هستیاش نماند تای مو
۲۰چونک هستیاش نماند پیر اوست
گر سیهمو باشد او یا خود دوموست
۲۱هست آن موی سیه وصف بشر
نیست آن مو موی ریش و موی سر
۲۲عیسی اندر مهد بر دارد نفیر
که جوان ناگشته ما شیخیم و پیر
۲۳گر رهید از بعض اوصاف بشر
شیخ نبود کهل باشد ای پسر
۲۴چون یکی موی سیه کان وصف ماست
نیست بر وی شیخ و مقبول خداست
۲۵چون بود مویش سپید ار با خودست
او نه پیرست و نه خاص ایزدست
۲۶ور سر مویی ز وصفش باقیست
او نه از عرش است او آفاقیست
۲۷