اندرین بود او که الهام آمدش
کشف شد این مشکلات از ایزدش
۱کو بگفتت در کمان تیری بنه
کی بگفتندت که اندر کش تو زه
۲او نگفتت که کمان را سختکش
در کمان نه گفت او نه پر کنش
۳از فضولی تو کمان افراشتی
صنعت قواسیی بر داشتی
۴ترک این سخته کمانی رو بگو
در کمان نه تیر و پریدن مجو
۵چون بیفتد بر کن آنجا میطلب
زور بگذار و بزاری جو ذهب
۶آنچ حقست اقرب از حبل الورید
تو فکنده تیر فکرت را بعید
۷ای کمان و تیرها بر ساخته
صید نزدیک و تو دور انداخته
۸هرکه دوراندازتر او دورتر
وز چنین گنجست او مهجورتر
۹فلسفی خود را از اندیشه بکشت
گو بدو کوراست سوی گنج پشت
۱۰گو بدو چندانک افزون میدود
از مراد دل جداتر میشود
۱۱جاهدوا فینا بگفت آن شهریار
جاهدوا عنا نگفت ای بیقرار
۱۲همچو کنعان کو ز ننگ نوح رفت
بر فراز قلهٔ آن کوه زفت
۱۳هرچه افزونتر همیجست او خلاص
سوی که میشد جداتر از مناص
۱۴همچو این درویش بهر گنج و کان
هر صباحی سختتر جستی کمان
۱۵هر کمانی کو گرفتی سختتر
بود از گنج و نشان بدبختتر
۱۶این مثل اندر زمانه جانی است
جان نادانان به رنج ارزانی است
۱۷زانک جاهل ننگ دارد ز اوستاد
لاجرم رفت و دکانی نو گشاد
۱۸آن دکان بالای استاد ای نگار
گنده و پر کژدمست و پر ز مار
۱۹زود ویران کن دکان و بازگرد
سوی سبزه و گلبنان و آبخورد
۲۰نه چو کنعان کو ز کبر و ناشناخت
از که عاصم سفینهٔ فوز ساخت
۲۱علم تیراندازیش آمد حجیب
وان مراد او را بده حاضر به جیب
۲۲ای بسا علم و ذکاوات و فطن
گشته رهرو را چو غول و راهزن
۲۳بیشتر اصحاب جنت ابلهند
تا ز شر فیلسوفی میرهند
۲۴خویش را عریان کن از فضل و فضول
تا کند رحمت به تو هر دم نزول
۲۵زیرکی ضد شکستست و نیاز
زیرکی بگذار و با گولیبساز
۲۶زیرکی دان دام برد و طمع و گاز
تا چه خواهد زیرکی را پاکباز
۲۷زیرکان با صنعتی قانع شده
ابلهان از صنع در صانع شده
۲۸زانک طفل خرد را مادر نهار
دست و پا باشد نهاده بر کنار
۲۹