بود سقایی مرورا یک خری
گشته از محنت دو تا چون چنبری
۱پشتش از بار گران صد جای ریش
عاشق و جویان روز مرگ خویش
۲جو کجا از کاه خشک او سیر نی
در عقب زخمی و سیخی آهنی
۳میر آخر دید او را رحم کرد
که آشنای صاحب خر بود مرد
۴پس سلامش کرد و پرسیدش ز حال
کز چه این خر گشت دوتا همچو دال
۵گفت از درویشی و تقصیر من
که نمییابد خود این بستهدهن
۶گفت بسپارش به من تو روز چند
تا شود در آخر شه زورمند
۷خر بدو بسپرد و آن رحمتپرست
در میان آخر سلطانش بست
۸خر ز هر سو مرکب تازی بدید
با نوا و فربه و خوب و جدید
۹زیر پاشان روفته آبی زده
که به وقت و جو به هنگام آمده
۱۰خارش و مالش مر اسپان را بدید
پوز بالا کرد کای رب مجید
۱۱نه که مخلوق توم گیرم خرم
از چه زار و پشت ریش و لاغرم
۱۲شب ز درد پشت و از جوع شکم
آرزومندم به مردن دم به دم
۱۳حال این اسپان چنین خوش با نوا
من چه مخصوصم به تعذیب و بلا
۱۴ناگهان آوازهٔ پیگار شد
تازیان را وقت زین و کار شد
۱۵زخمهای تیر خوردند از عدو
رفت پیکانها دریشان سو به سو
۱۶از غزا باز آمدند آن تازیان
اندر آخر جمله افتاده ستان
۱۷پایهاشان بسته محکم با نوار
نعلبندان ایستاده بر قطار
۱۸میشکافیدند تنهاشان بنیش
تا برون آرند پیکانها ز ریش
۱۹آن خر آن را دید و میگفت ای خدا
من به فقر و عافیت دادم رضا
۲۰زان نوا بیزارم و زان زخم زشت
هرکه خواهد عافیت دنیا بهشت
۲۱