چون مسلم گشت بیبیع و شری
از درون شاه در جانش جری
۱قوت میخوردی ز نور جان شاه
ماه جانش همچو از خورشید ماه
۲راتبهٔ جانی ز شاه بیندید
دم به دم در جان مستش میرسید
۳آن نه که ترسا و مشرک میخورند
زان غذایی که ملایک میخورند
۴اندرون خویش استغنا بدید
گشت طغیانی ز استغنا پدید
۵که نه من هم شاه و هم شهزادهام
چون عنان خود بدین شه دادهام
۶چون مرا ماهی بر آمد با لمع
من چرا باشم غباری را تبع
۷آب در جوی منست و وقت ناز
ناز غیر از چه کشم من بینیاز
۸سر چرا بندم چو درد سر نماند
وقت روی زرد و چشم تر نماند
۹چون شکرلب گشتهام عارض قمر
باز باید کرد دکان دگر
۱۰زین منی چون نفس زاییدن گرفت
صد هزاران ژاژ خاییدن گرفت
۱۱صد بیابان زان سوی حرص و حسد
تا بدانجا چشم بد هم میرسد
۱۲بحر شه که مرجع هر آب اوست
چون نداند آنچ اندر سیل و جوست
۱۳شاه را دل درد کرد از فکر او
ناسپاسی عطای بکر او
۱۴گفت آخر ای خس واهیادب
این سزای داد من بود ای عجب
۱۵من چه کردم با تو زین گنج نفیس
تو چه کردی با من از خوی خسیس
۱۶من ترا ماهی نهادم در کنار
که غروبش نیست تا روز شمار
۱۷در جزای آن عطای نور پاک
تو زدی در دیدهٔ من خار و خاک
۱۸من ترا بر چرخ گشته نردبان
تو شده در حرب من تیر و کمان
۱۹درد غیرت آمد اندر شه پدید
عکس درد شاه اندر وی رسید
۲۰مرغ دولت در عتابش بر طپید
پردهٔ آن گوشه گشته بر درید
۲۱چون درون خود بدید آن خوشپسر
از سیهکاری خود گرد و اثر
۲۲از وظیفهٔ لطف و نعمت کم شده
خانهٔ شادی او پر غم شده
۲۳با خود آمد او ز مستی عقار
زان گنه گشته سرش خانهٔ خمار
۲۴خورده گندم حله زو بیرون شده
خلد بر وی بادیه و هامون شده
۲۵دید کان شربت ورا بیمار کرد
زهر آن ما و منیها کار کرد
۲۶جان چون طاوس در گلزار ناز
همچو چغدی شد به ویرانهٔ مجاز
۲۷همچو آدم دور ماند او از بهشت
در زمین میراند گاوی بهر کشت
۲۸اشک میراند او کای هندوی زاو
شیر را کردی اسیر دم گاو
۲۹کردی ای نفس بد بارد نفس
بیحفاظی با شه فریادرس
۳۰دام بگزیدی ز حرص گندمی
بر تو شد هر گندم او کزدمی
۳۱در سرت آمد هوای ما و من
قید بین بر پای خود پنجاه من
۳۲نوحه میکرد این نمط بر جان خویش
که چرا گشتم ضد سلطان خویش
۳۳آمد او با خویش و استغفار کرد
با انابت چیز دیگر یار کرد
۳۴درد کان از وحشت ایمان بود
رحم کن کان درد بیدرمان بود
۳۵مر بشر را خود مبا جامهٔ درست
چون رهید از صبر در حین صدر جست
۳۶مر بشر را پنجه و ناخن مباد
که نه دین اندیشد آنگه نه سداد
۳۷آدمی اندر بلا کشته بهست
نفس کافر نعمتست و گمرهست
۳۸