بعد از آن صدیق پیش مصطفی
گفت حال آن بلال با وفا
۱کان فلکپیمای میمونبال چست
این زمان در عشق و اندر دام تست
۲باز سلطانست زان جغدان برنج
در حدث مدفون شدست آن زفتگنج
۳جغدها بر باز استم میکنند
پر و بالش بیگناهی میکنند
۴جرم او اینست کو بازست و بس
غیر خوبی جرم یوسف چیست پس
۵جغد را ویرانه باشد زاد و بود
هستشان بر باز زان زخم جهود
۶که چرا می یاد آری زان دیار
یا ز قصر و ساعد آن شهریار
۷در ده جغدان فضولی میکنی
فتنه و تشویش در میافکنی
۸مسکن ما را که شد رشک اثیر
تو خرابه خوانی و نام حقیر
۹شید آوردی که تا جغدان ما
مر ترا سازند شاه و پیشوا
۱۰وهم و سودایی دریشان میتنی
نام این فردوس ویران میکنی
۱۱بر سرت چندان زنیم ای بد صفات
که بگویی ترک شید و ترهات
۱۲پیش مشرق چارمیخش میکنند
تن برهنه شاخ خارش میزنند
۱۳از تنش صد جای خون بر میجهد
او احد میگوید و سر مینهد
۱۴پندها دادم که پنهان دار دین
سر بپوشان از جهودان لعین
۱۵عاشق است او را قیامت آمدست
تا در توبه برو بسته شدست
۱۶عاشقی و توبه یا امکان صبر
این محالی باشد ای جان بس سطبر
۱۷توبه کرم و عشق همچون اژدها
توبه وصف خلق و آن وصف خدا
۱۸عشق ز اوصاف خدای بینیاز
عاشقی بر غیر او باشد مجاز
۱۹زانک آن حسن زراندود آمدست
ظاهرش نور اندرون دود آمدست
۲۰چون رود نور و شود پیدا دخان
بفسرد عشق مجازی آن زمان
۲۱وا رود آن حسن سوی اصل خود
جسم ماند گنده و رسوا و بد
۲۲نور مه راجع شود هم سوی ماه
وا رود عکسش ز دیوار سیاه
۲۳پس بماند آب و گل بی آن نگار
گردد آن دیوار بی مه دیووار
۲۴قلب را که زر ز روی او بجست
بازگشت آن زر بکان خود نشست
۲۵پس مس رسوا بماند دود وش
زو سیهروتر بماند عاشقش
۲۶عشق بینایان بود بر کان زر
لاجرم هر روز باشد بیشتر
۲۷زانک کان را در زری نبود شریک
مرحبا ای کان زر لاشک فیک
۲۸هر که قلبی را کند انباز کان
وا رود زر تا بکان لامکان
۲۹عاشق و معشوق مرده ز اضطراب
مانده ماهی رفته زان گرداب آب
۳۰عشق ربانیست خورشید کمال
امر نور اوست خلقان چون ظلال
۳۱مصطفی زین قصه چون خوش برشکفت
رغبت افزون گشت او را هم به گفت
۳۲مستمع چون یافت همچون مصطفی
هر سر مویش زبانی شد جدا
۳۳مصطفی گفتش که اکنون چاره چیست
گفت این بنده مر او را مشتریست
۳۴هر بها که گوید او را میخرم
در زیان و حیف ظاهر ننگرم
۳۵کو اسیر الله فی الارض آمدهست
سخرهٔ خشم عدو الله شدهست
۳۶