همچو عیسی بر سرش گیرد فرات
که ایمنی از غرقه در آب حیات
۱گوید احمد گر یقینش افزون بدی
خود هوایش مرکب و مامون بدی
۲همچو من که بر هوا راکب شدم
در شب معراج مستصحب شدم
۳گفت چون باشد سگی کوری پلید
جست او از خواب خود را شیر دید
۴نه چنان شیری که کس تیرش زند
بل ز بیمش تیغ و پیکان بشکند
۵کور بر اشکم رونده همچو مار
چشمها بگشاد در باغ و بهار
۶چون بود آن چون که از چونی رهید
در حیاتستان بیچونی رسید
۷گشت چونیبخش اندر لامکان
گرد خوانش جمله چونها چون سگان
۸او ز بیچونی دهدشان استخوان
در جنابت تن زن این سوره مخوان
۹تا ز چونی غسل ناری تو تمام
تو برین مصحف منه کف ای غلام
۱۰گر پلیدم ور نظیفم ای شهان
این نخوانم پس چه خوانم در جهان
۱۱تو مرا گویی که از بهر ثواب
غسل ناکرده مرو در حوض آب
۱۲از برون حوض غیر خاک نیست
هر که او در حوض ناید پاک نیست
۱۳گر نباشد آبها را این کرم
کو پذیرد مر خبث را دم به دم
۱۴وای بر مشتاق و بر اومید او
حسرتا بر حسرت جاوید او
۱۵آب دارد صد کرم صد احتشام
که پلیدان را پذیرد والسلام
۱۶ای ضیاء الحق حسامالدین که نور
پاسبان تست از شر الطیور
۱۷پاسبان تست نور و ارتقاش
ای تو خورشید مستر از خفاش
۱۸چیست پرده پیش روی آفتاب
جز فزونی شعشعه و تیزی تاب
۱۹پردهٔ خورشید هم نور ربست
بینصیب از وی خفاشست و شبست
۲۰هر دو چون در بعد و پرده ماندهاند
یا سیهرو یا فسرده ماندهاند
۲۱چون نبشتی بعضی از قصهٔ هلال
داستان بدر آر اندر مقال
۲۲آن هلال و بدر دارند اتحاد
از دوی دورند و از نقص و فساد
۲۳آن هلال از نقص در باطن بریست
آن به ظاهر نقص تدریج آوریست
۲۴درس گوید شب به شب تدریج را
در تانی بر دهد تفریج را
۲۵در تانی گوید ای عجول خام
پایهپایه بر توان رفتن به بام
۲۶دیگ را تدریج و استادانه جوش
کار ناید قلیهٔ دیوانه جوش
۲۷حق نه قادر بود بر خلق فلک
در یکی لحظه به کن بیهیچ شک
۲۸پس چرا شش روز آن را درکشید
کل یوم الف عام ای مستفید
۲۹خلقت طفل از چه اندر نه مهاست
زانک تدریج از شعار آن شهاست
۳۰خلقت آدم چرا چل صبح بود
اندر آن گل اندکاندک میفزود
۳۱نه چو تو ای خام که اکنون تاختی
طفلی و خود را تو شیخی ساختی
۳۲بر دویدی چون کدو فوق همه
کو ترا پای جهاد و ملحمه
۳۳تکیه کردی بر درختان و جدار
بر شدی ای اقرعک هم قرعوار
۳۴اول ار شد مرکبت سرو سهی
لیک آخر خشک و بیمغزی تهی
۳۵رنگ سبزت زرد شد ای قرع زود
زانک از گلگونه بود اصلی نبود
۳۶