گفت قاضی واجب آیدمان رضا
هر قفا و هر جفا کارد قضا
۱خوشدلم در باطن از حکم زبر
گرچه شد رویم ترش کالحق مر
۲این دلم باغست و چشمم ابروش
ابر گرید باغ خندد شاد و خوش
۳سال قحط از آفتاب خیرهخند
باغها در مرگ و جان کندن رسند
۴ز امر حق وابکوا کثیرا خواندهای
چون سر بریان چه خندان ماندهای
۵روشنی خانه باشی همچو شمع
گر فرو پاشی تو همچون شمع دمع
۶آن ترشرویی مادر یا پدر
حافظ فرزند شد از هر ضرر
۷ذوق خنده دیدهای ای خیرهخند
ذوق گریه بین که هست آن کان قند
۸چون جهنم گریه آرد یاد آن
پس جهنم خوشتر آید از جنان
۹خندهها در گریهها آمد کتیم
گنج در ویرانهها جو ای سلیم
۱۰ذوق در غمهاست پی گم کردهاند
آب حیوان را به ظلمت بردهاند
۱۱بازگونه نعل در ره تا رباط
چشمها را چار کن در احتیاط
۱۲چشمها را چار کن در اعتبار
یار کن با چشم خود دو چشم یار
۱۳امرهم شوری بخوان اندر صحف
یار را باش و مگوش از ناز اف
۱۴یار باشد راه را پشت و پناه
چونک نیکو بنگری یارست راه
۱۵چونک در یاران رسی خامش نشین
اندر آن حلقه مکن خود را نگین
۱۶در نماز جمعه بنگر خوش به هوش
جمله جمعند و یکاندیشه و خموش
۱۷رختها را سوی خاموشی کشان
چون نشان جویی مکن خود را نشان
۱۸گفت پیغامبر که در بحر هموم
در دلالت دان تو یاران را نجوم
۱۹چشم در استارگان نه ره بجو
نطق تشویش نظر باشد مگو
۲۰گر دو حرف صدق گویی ای فلان
گفت تیره در تبع گردد روان
۲۱این نخواندی کالکلام ای مستهام
فی شجون جره جر الکلام
۲۲هین مشو شارع در آن حرف رشد
که سخن زو مر سخن را میکشد
۲۳نیست در ضبطت چو بگشادی دهان
از پی صافی شود تیره روان
۲۴آنک معصوم ره وحی خداست
چون همه صافست بگشاید رواست
۲۵زانک ما ینطق رسول بالهوی
کی هوا زاید ز معصوم خدا
۲۶خویشتن را ساز منطیقی ز حال
تا نگردی همچو من سخرهٔ مقال
۲۷