دید در خواب او شبی و خواب کو
واقعهٔ بیخواب صوفیراست خو
۱هاتفی گفتش کای دیده تعب
رقعهای در مشق وراقان طلب
۲خفیه زان وراق کت همسایه است
سوی کاغذپارههاش آور تو دست
۳رقعهای شکلش چنین رنگش چنین
بس بخوان آن را به خلوت ای حزین
۴چون بدزدی آن ز وراق ای پسر
پس برون رو ز انبهی و شور و شر
۵تو بخوان آن را به خود در خلوتی
هین مجو در خواندن آن شرکتی
۶ور شود آن فاش هم غمگین مشو
که نیابد غیر تو زان نیم جو
۷ور کشد آن دیر هان زنهار تو
ورد خود کن دم به دم لاتقنطوا
۸این بگفت و دست خود آن مژدهور
بر دل او زد که رو زحمت ببر
۹چون به خویش آمد ز غیبت آن جوان
مینگنجید از فرح اندر جهان
۱۰زهرهٔ او بر دریدی از قلق
گر نبودی رفق و حفظ و لطف حق
۱۱یک فرح آن کز پس ششصد حجاب
گوش او بشنید از حضرت جواب
۱۲از حجب چون حس سمعش در گذشت
شد سرافراز و ز گردون بر گذشت
۱۳که بود کان حس چشمش ز اعتبار
زان حجاب غیب هم یابد گذار
۱۴چون گذاره شد حواسش از حجاب
پس پیاپی گرددش دید و خطاب
۱۵جانب دکان وراق آمد او
دست میبرد او به مشقش سو به سو
۱۶پیش چشمش آمد آن مکتوب زود
با علاماتی که هاتف گفته بود
۱۷در بغل زد گفت خواجه خیر باد
این زمان وا میرسم ای اوستاد
۱۸رفت کنج خلوتی و آن را بخواند
وز تحیر واله و حیران بماند
۱۹که بدین سان گنجنامهٔ بیبها
چون فتاده ماند اندر مشقها
۲۰باز اندر خاطرش این فکر جست
کز پی هر چیز یزدان حافظست
۲۱کی گذارد حافظ اندر اکتناف
که کسی چیزی رباید از گزاف
۲۲گر بیابان پر شود زر و نقود
بی رضای حق جوی نتوان ربود
۲۳ور بخوانی صد صحف بی سکتهای
بی قدر یادت نماند نکتهای
۲۴ور کنی خدمت نخوانی یک کتیب
علمهای نادره یابی ز جیب
۲۵شد ز جیب آن کف موسی ضو فشان
کان فزون آمد ز ماه آسمان
۲۶کانک میجستی ز چرخ با نهیب
سر بر آوردستت ای موسی ز جیب
۲۷تا بدانی که آسمانهای سمی
هست عکس مدرکات آدمی
۲۸نی که اول دست یزدان مجید
از دو عالم پیشتر عقل آفرید
۲۹این سخن پیدا و پنهانست بس
که نباشد محرم عنقا مگس
۳۰باز سوی قصه باز آ ای پسر
قصهٔ گنج و فقیر آور به سر
۳۱