چنان مستم چنان مستم من امروز
که پیروزه نمیدانم ز پیروز
۱به هر ره راهبر هشیار باید
در این ره نیست جز مجنون قلاوز
۲اگر زندهست آن مجنون بیا گو
ز من مجنونی نادر بیاموز
۳اگر خواهی که تو دیوانه گردی
مثال نقش من بر جامه بردوز
۴خلیل آن روز با آتش همیگفت
اگر مویی ز من باقیست درسوز
۵بدو میگفت آن آتش که ای شه
به پیشت من بمیرم تو برافروز
۶بهشت و دوزخ آمد دو غلامت
تو از غیر خدا محفوظ و محروز
۷پیاپی میستان از حق شرابی
ندارد غیر عاشق اندر آن پوز
۸بده صحت به بیماران عالم
که در صحت نه معلومی نه مهموز
۹چو ناگفته به پیش روح پیداست
چو پوشیده شود بر روح مرموز
۱۰خمش کن از خصال شمس تبریز
همان بهتر که باشد گنج مکنوز
۱۱