چنان مستم چنان مستم من امروز
که از چنبر برون جستم من امروز
۱چنان چیزی که در خاطر نیابد
چنانستم چنانستم من امروز
۲به جان با آسمان عشق رفتم
به صورت گر در این پستم من امروز
۳گرفتم گوش عقل و گفتم ای عقل
برون رو کز تو وارستم من امروز
۴بشوی ای عقل دست خویش از من
که در مجنون بپیوستم من امروز
۵به دستم داد آن یوسف ترنجی
که هر دو دست خود خستم من امروز
۶چنانم کرد آن ابریق پر می
که چندین خنب بشکستم من امروز
۷نمیدانم کجایم لیک فرخ
مقامی کاندر او هستم من امروز
۸بیامد بر درم اقبال نازان
ز مستی در بر او بستم من امروز
۹چو واگشت او پی او میدویدم
دمی از پای ننشستم من امروز
۱۰چو نحن اقربم معلوم آمد
دگر خود را بنپرستم من امروز
۱۱مبند آن زلف شمس الدین تبریز
که چون ماهی در این شستم من امروز
۱۲