تو چشم شیخ را دیدن میاموز
فلک را راست گردیدن میاموز
۱تو کل را جمع این اجزا مپندار
تو گل را لطف و خندیدن میاموز
۲تو بگشا چشم تا مهتاب بینی
تو مه را نور بخشیدن میاموز
۳تو عقل خویش را از می نگهدار
تو می را عقل دزدیدن میاموز
۴تو باز عقل را صیادی آموز
چنین بیهوده پریدن میاموز
۵یتیمان فراقش را بخندان
یتیمان را تو نالیدن میاموز
۶دل مظلوم را ایمن کن از ترس
دل او را تو لرزیدن میاموز
۷تو ظالم را مده رخصت به تأویل
ستیزا را ستیزیدن میاموز
۸زبان را پردگی میدار چون دل
زبان را پرده بدریدن میاموز
۹تو در معنی گشا این چشم سر را
چو گوشش حرف برچیدن میاموز
۱۰