دوش رفتم در میان مجلس سلطان خویش
بر کف ساقی بدیدم در صراحی جان خویش
۱گفتمش ای جان جان ساقیان بهر خدا
پر کنی پیمانهای و نشکنی پیمان خویش؟
۲خوش بخندید و بگفت ای ذوالکرم خدمت کنم
حرمتت دارم به حق و حرمت ایمان خویش
۳ساغری آورد و بوسید و نهاد او بر کفم
پرمی رخشنده همچون چهره رخشان خویش
۴سجده کردم پیش او و درکشیدم جام را
آتشی افکند در من می ز آتشدان خویش
۵چون پیاپی کرد و بر من ریخت زان سان جام چند
آن می چون زر سرخم برد اندر کان خویش
۶از گل رخسار او سرسبز دیدم باغ خویش
ز ابروی چون سنبل او پخته دیدم نان خویش
۷بخت و روزی هر کسی اندر خراباتی روید
من کیم غمخوارگی را یافتم من آن خویش
۸بولهب را دیدم آن جا دست میخایید سخت
بوهریره دست کرده در دل انبان خویش
۹بولهب چون پشت بود و رو نبیند هیچ پشت
بوهریره روی کرده در مه و کیوان خویش
۱۰بولهب در فکر رفته حجت و برهان طلب
بوهریره حجت خویش است و هم برهان خویش
۱۱نیست هر خم لایق می هین سر خم را ببند
تا برآرد خم دیگر ساقی از خمدان خویش
۱۲بس کنم تا میر مجلس بازگوید با شما
داستان صد هزاران مجلس پنهان خویش
۱۳