ای وصالت یک زمان بوده فراقت سالها
ای به زودی بار کرده بر شتر احمالها
۱شب شد و درچین ز هجران رخ چون آفتاب
درفتاده در شب تاریک بس زلزالها
۲چون همیرفتی به سکتهحیرتی حیران بدم
چشم باز و من خموش و میشد آن اقبالها
۳ور نه سکته بخت بودی مر مرا خود آن زمان
چهره خونآلود کردی بردریدی شالها
۴بر سر ره جان و صد جان در شفاعت پیش تو
در زمان قربان بکردی خود چه باشد مالها
۵تا بگشتی در شب تاریک ز آتش نالها
تا چو احوال قیامت دیده شد اهوالها
۶تا بدیدی دل عذابی گونهگونه در فراق
سنگ خون گرید اگر زان بشنود احوالها
۷قدها چون تیر بوده گشته در هجران کمان
اشک خونآلود گشت و جمله دلها دالها
۸چون درستی و تمامی شاه تبریزی بدید
در صف نقصان نشست است از حیا مثقالها
۹از برای جان پاک نورپاش مهوشت
ای خداوند شمس دین تا نشکنی آمالها
۱۰از مقال گوهرین بحر بیپایان تو
لعل گشته سنگها و ملک گشته حالها
۱۱حالهای کاملانی کان ورای قالهاست
شرمسار از فر و تاب آن نوادر قالها
۱۲ذرههای خاک هامون گر بیابد بوی او
هر یکی عنقا شود تا برگشاید بالها
۱۳بالها چون برگشاید در دو عالم ننگرد
گرد خرگاه تو گردد واله اجمالها
۱۴دیده نقصان ما را خاک تبریز صفا
کحل بادا تا بیابد زان بسی اکمالها
۱۵چونک نورافشان کنی در گاهِ بخشش روح را
خود چه پا دارد در آن دم رونق اعمالها
۱۶خود همان بخشش که کردی بیخبر اندر نهان
میکند پنهان پنهان جمله افعالها
۱۷ناگهان بیضه شکافد مرغ معنی برپرد
تا هما از سایهٔ آن مرغ گیرد فالها
۱۸هم تو بنویس ای حسام الدین و میخوان مدح او
تا به رغم غم ببینی بر سعادت خالها
۱۹گرچه دستافزار کارت شد ز دستت، باک نیست
دست شمس الدین دهد مر پات را خلخالها
۲۰