عشوه دادستی که من در بیوفایی نیستم
بس کن آخر بس کن آخر روستایی نیستم
۱چون جدا کردی به خنجر عاشقان را بند بند
چون مرا گویی که دربند جدایی نیستم
۲من یکی کوهم ز آهن در میان عاشقان
من ز هر بادی نگردم من هوایی نیستم
۳من چو آب و روغنم هرگز نیامیزم به کس
زانک من جان غریبم این سرایی نیستم
۴ای در اندیشه فرورفته که آوه چون کنم
خود بگو من کدخدایم من خدایی نیستم
۵من نگویم چون کنم دریا مرا تا چون برد
غرقهام در بحر و دربند سقایی نیستم
۶در غم آنم که او خود را نماید بیحجاب
هیچ اندربند خویش و خودنمایی نیستم
۷