چشم بگشا جان نگر کش سوی جانان می برم
پیش آن عید ازل جان بهر قربان می برم
۱چون کبوترخانه جانها از او معمور گشت
پس چرا این زیره را من سوی کرمان می برم
۲زانک هر چیزی به اصلش شاد و خندان می رود
سوی اصل خویش جان را شاد و خندان می برم
۳زیر دندان تا نیاید قند شیرین کی بود
جان همچون قند را من زیر دندان می برم
۴تا که زر در کان بود او را نباشد رونقی
سوی زرگر اندک اندک زودش از کان می برم
۵دود آتش کفر باشد نور او ایمان بود
شمع جان را من ورای کفر و ایمان می برم
۶سوی هر ابری که او منکر شود خورشید را
آفتابی زیر دامن بهر برهان می برم
۷شمس تبریز ارمغانم گوهر بحر دل است
من ز شرم جان پاکت همچو عمان می برم
۸