من اگر پرغم اگر شادانم
عاشق دولت آن سلطانم
۱تا که خاک قدمش تاج من است
اگرم تاج دهی نستانم
۲تا لب قند خوشش پندم داد
قند روید بن هر دندانم
۳گلم ار چند که خارم در پاست
یوسفم گرچه در این زندانم
۴هر کی یعقوب من است او را من
مونس زاویه احزانم
۵در وصال شب او همچو نیم
قند می نوشم و در افغانم
۶پای من گرچه در این گل ماندهست
نه که من سرو چنین بستانم
۷ز جهان گر پنهانم چه عجب
که نهان باشد جان من جانم
۸گرچه پرخارم سر تا به قدم
کوری خار چو گل خندانم
۹بودهام مؤمن توحید کنون
مؤمنان را پس از این ایمانم
۱۰سایه شخصم و اندازه او
قامتش چند بود چندانم
۱۱هر کی او سایه ندارد چو فلک
او بداند که ز خورشیدانم
۱۲قیمتم نبود هر چند زرم
که به بازار نیم در کانم
۱۳من درون دل این سنگ دلان
چون زر و خاک به کان یک سانم
۱۴چونک از کان جهان بازرهم
زان سوی کون و مکان من دانم
۱۵