بویی همیآید مرا، مانا که باشد یار من
بر یاد من پیمودْ مِی، آن باوفا خَمّار من
۱کِی یاد من رفت از دلش؟ ای در دل و جان منزلش
هر لحظه معجونی کُند، بَهرِ دلِ بیمارِ من
۲خاصه کنون از جوش او، زان جوش بی روپوش او
رحمت چو جیحون می رود، در قُلزَم اسرار من
۳پَردهْست بر احوال من، این گفتن و این قال من
ای ننگِ گلزارِ ضمیر، از فِکرتِ چون خار من
۴کو نعرهای یا بانِگی، اندر خور سودای من؟
کو آفِتابی یا مَهی، مانندهٔ اَنوار من؟
۵این را رها کن، قیصری، آمد ز روم اندر حَبَش
تا زنگ را برهم زند، در بردن زنگار من
۶نَظّاره کن کز بام او، هر لحظهای پیغام او
از روزن دل می رسد، در جان آتشخوار من
۷لافِ وصالش چون زنم؟ شرحِ جمالش چون کُنم؟
کان طوطیان سر میکشند از دام این گفتار من
۸اندرخور گفتارِ من، مَنگر به سوی یارِ من
سینای موسی را نگر، در سینهٔ اَفگارِ من
۹امشب در این گفتارها، رمزی از آن اسرارها
در پیش بیداران نهد، آن دولتِ بیدار من
۱۰آن پیل بیخواب ای عجب! چون دید هندُستان به شب؟
لیلی درآمد در طلب، در جان مجنون وار من
۱۱امشب ز سیلاب دلم، ویران شود آب و گلم
کآمد به میرابیِّ دل، سرچشمهٔ اَنهار من
۱۲بر گوشِ من زد غُرَّهای، زان مست شد هر ذرّهای
بانگ پَریدن میرسد، زان جعفرِ طَیّار من
۱۳یا رب به غیرِ این زبان، جان را زبانی دِه، روان
در قطع و وصلِ وحدتت، تا بسکلد زُنّارِ من
۱۴صبر از دل من بُردهای، مست و خرابم کردهای
کو علمِ من؟ کو حلمِ من؟ کو عقلِ زیرکسارِ من؟
۱۵این را بپوشان ای پسر، تا نشنود آن سیمبَر
ای هر چه غیرِ دادِ او، گر جان بُوَد، اَغیارِ من
۱۶ای دلبرِ بیجفتِ من، ای نامَده در گفتِ من
این گفت را زیبی ببخش، از زیور ای سَتّار من
۱۷ای طوطیِ همخوان ما، جز قندِ بیچونی مَخا
نی عین گو و نی عَرَض، نی نقش و نی آثار من
۱۸از کفر و از ایمان رَهَد، جان و دلم آن سو رود
دوزخ بُوَد گر غیر آن، باشد فَن و کردار من
۱۹ای طَبلهام پُر شِکَّرت، من طبلِ دیگر چون زنم؟
ای هر شِکن از زلف تو، صد نافه و عطّار من
۲۰مهمانیَم کن ای پسر، این پرده میزن تا سحر
این است لوت و پوت، من باغ و رز و دینار من
۲۱خفتهْدلم بیدار شد، مستِ شبم هشیار شد
برقی بزد بر جان من، زان ابرِ با مِدرارِ من
۲۲در اوّلین و آخرین، عشقی بِنَنْمود این چنین
اَبصار عبرت دیده را، ای عَبرةُ الاَبصار من
۲۳بس سنگ و بس گوهر شدم، بس مؤمن و کافر شدم
گَه پا شدم گَه سر شدم، در عودت و تکرار من
۲۴روزی برون آیم ز خَود، فارغ شوم از نیک و بد
گویم صفات آن صَمَد، با نُطقِ در انبار من
۲۵جانم نشد زینها خُنک، یا ذَاالسماء و الحبَک
ای گلرُخ و گلزار من، ای روضه و اَزهار من
۲۶امشب چه باشد؟ قرنها، ننشانَد آن نار و لَظی
من آب گشتم از حیا، ساکن نشد این نار من
۲۷هر دَم جوانتر میشوم، وز خود نهانتر میشوم
همواره آنتر میشوم، از دولت هموار من
۲۸چون جُزوِ جانم، کُل شوم، خار گُلم هم گُل شوم
گشتم سَمِعْنا، قُل شوم، در دورهٔ دَوّارِ من
۲۹ای کف زنم مُختَل مَشو، وی مطربم کاهِل مَشو
روزی بخواهد عذرِ تو، آن شاهِ باایثار من
۳۰روزی شوی سرمست او، روزی ببوسی دست او
روزی پریشانی کنی، در عشق، چون دستار من
۳۱کَردهْست امشب یاد او، جان مرا فرهاد او
فریاد از این قانون نو، کاشکست چَنگش تار من
۳۲مجنون که باشد پیش او؟ لیلی بُوَد دلْریشِ او
ناموس لِیلییّان بَرَد، لیلیِّ خوشهنجار من
۳۳دست پدر گیر ای پسر، با او وفا کن تا سحر
کِامشب منم اندر شَرَر، زان ابرِ آتشبارِ من
۳۴زان مِی حرام آمد که جان، بیصبر گردد در زمان
نحس زُحَل نَدْهَد رَهَش، در دید مَهْدیدارِ من
۳۵جان گر همیلرزد از او، صد لرزه را می ارزد او
کو دیدههای موجْ جو، در قُلزَم زخّار من
۳۶من تا قیامت گویَمَش، ای تاجدار پنج و شـَش
حیرت همی حیران شود، در مبعث و اِنشار من
۳۷خواهی بگو خواهی مگو، صبری ندارم من از او
ای روی او امسال من، ای زلف جَعدش پار من
۳۸خَلقان ز مرگ اندر حَذَر، پیشش مرا مُردن شکر
ای عمر بیاو مرگ من، وی فخر بیاو عار من
۳۹آه از مَهِ مُختل شده، وز اختر کاهل شده
از عقده من فارغ شده، بیدانش فَوّار من
۴۰بر قُطب گردم ای صَنَم، از اخترانْ خلوت کُنم
کو صبح مصبوحان من؟ کو حلقهٔ اَحرار من؟
۴۱پهلو بِنِه ای ذوالبَیان، با پهلوان کاهلان
بیزار گشتم زین زبان، وز قطعه و اشعار من
۴۲جز شمس تبریزی، مگو جز نصر و پیروزی مگو
جز عشق و دلسوزی مگو، جز این مَدان اِقرار من
۴۳