ای دل شکایتها مکن تا نشنود دلدار من
ای دل نمیترسی مگر از یار بیزنهار من
۱ای دل مرو در خون من، در اشک چون جیحون من
نشنیدهای شب تا سحر، آن نالههای زار من
۲یادت نمیآید که او میکرد روزی گفت و گو
میگفت بس دیگر مکن اندیشه گلزار من
۳اندازه خود را بدان نامی مبر زین گلستان
این بس نباشد خود تو را کآگه شوی از خار من
۴گفتم امانم ده به جان خواهم که باشی این زمان
تو سرده و من سرگران، ای ساقی خمار من
۵خندید و میگفت ای پسر آری ولیک از حد مبر
وانگه چنین میکرد سر، کای مست و ای هشیار من
۶چون لطف دیدم رای او افتادم اندر پای او
گفتم نباشم در جهان گر تو نباشی یار من
۷گفتا مباش اندر جهان تا روی من بینی عیان
خواهی چنین گم شو چنان در نفی خود دان کار من
۸گفتم منم در دام تو چون گم شوم بیجام تو
بفروش یک جامم به جان، وانگه ببین بازار من
۹