گرت هست سر ما سر و ریش بجنبان
وگر عاشق شاهی روان باش به میدان
۱صلا روز وصال است همه جاه و جمال است
همه لطف و کمال است زهی نادره سلطان
۲کجایی تو کجایی نه از حلقه مایی
وگر خود به بهشتی چه خوش باشد بیجان
۳یکی چرب زبانی یکی جان و جهانی
از او بوسه به جانی زهی کاله ارزان
۴اگر شیر اگر پیل چنانش کند این عشق
چو بینیش بگوییش زهی گربه در انبان
۵چه تلخ است و چه شیرین پر از مهر و پر از کین
زهی لذت نوشین زهی لقمه دندان
۶بیا پیش و مپرهیز و زین فتنه بمگریز
بمستیز بمستیز هلا ای شه مردان
۷زهی روز زهی روز زهی عید دل افروز
از آن چشم کرشمه وزان لب شکرافشان
۸بجو باده گلگون از آن دلبر موزون
که این دم مه گردون روان گشت به میزان
۹بنوش از می بالا لب و ریش میالا
شنو بانگ و علالا ز هر اختر و کیوان
۱۰بیندیش و خمش باش چنین راز مگو فاش
دریغ است بر اوباش چنین گوهر و مرجان
۱۱