از بدیها آن چه گویم هست قصدم خویشتن
زانک زهری من ندیدم در جهان چون خویشتن
۱گر اشارت با کسی دیدی ندارم قصد او
نی به حق ذوالجلال و ذوالکمال و ذوالمنن
۲تا ز خود فارغ نیایم با دگر کس چون رسم
ور بگویم فارغم از خود بود سودا و ظن
۳ور بگفتم نکتهای هستش بسی تأویلها
گر غرض نقصان کس دارم نه مردم من نه زن
۴از تو دارم التماسی ای حریف رازدار
حسن ظنی در هوی و مهر من با خویشتن
۵دشمن جانم منم افغان من هم از خود است
کز خودی خود من بخواهم همچو هیزم سوختن
۶چونک یاری را هزاران بار با نام و نشان
مدحهای بینفاقش کرده باشم در علن
۷فخر کرده من بر او صد بار پیدا و نهان
بوده ما را از عزیزی با دو دیده مقترن
۸گر یکی عیبی بگویم قصد من عیب من است
زانک ماهم را بپوشد ابر من اندر بدن
۹رو بدان یک وصف کردم کز ملامت مر ورا
بهر حق دوستی حملش مکن بر مکر و فن
۱۰من خودی خویش را گویم که در پنداشتی
رو اگر نور خدایی نیست شو شو ممتحن
۱۱ای خود من گر همه سر خدایی محو شو
کان همه خود دیدهای پس دیده خودبین بکن
۱۲چون خداوند شمس دین را می ستایم تو بدان
کاین همه اوصاف خوبی را ستودم در قرن
۱۳