ای دلارام من و ای دل شکن
وی کشیده خویش بیجرمی ز من
۱از نظر رفتی ز دل بیرون نهای
ز آنک تو شمعی و جان و دل لگن
۲جان من جان تو جانت جان من
هیچ کس دیدهست یک جان در دو تن
۳زندگیام وصل تو مرگم فراق
بینظیرم کردهای اندر دو فن
۴بس بجستم آب حیوان خضر گفت
بیوصالش جان نیابی جان مکن
۵غم نیارد گرد غمگین تو گشت
ور بگردد بایدش گردن زدن
۶جانها زان گرد تو گرددهمی
جان ادیم و تو سهیل اندر یمن
۷بهر تو گفتهست منصور حلاج
یا صغیر السن یا رطب البدن
۸شیر مست شهد تو گشت و بگفت
یا قریب العهد من شرب اللبن
۹پیش مستان تو غم را راه نیست
فکرت و غم هست کار بوالحسن
۱۰هر کی در چاه طبیعت مانده است
چارهاش نبود ز فکر چون رسن
۱۱چونک برپرید کاسد گشت حبل
چون یقینی یافت کاسد گشت ظن
۱۲همزبان بیزبانان شو دلا
تا به گفت و گو نباشی مرتهن
۱۳