دل دی خراب و مست و خوش هر سو همیافتاد از او
در گلبنش جان صدزبان چون سوسن آزاد از او
۱دلها چو خسرو از لبش شیرین چو شکر تا ابد
گر یک زمان پنهان شود نالند چون فرهاد از او
۲چون صد بهشت از لطف او این قالب خاکی نگر
رشک دم عیسی شده در زنده کردن باد از او
۳در طبع همچون گولخن ناگه خلیفه رو نمود
از روی میر مؤمنان شد فخر صد بغداد از او
۴ای ذوق تسبیح ملک بر آسمان از فر او
چشم و چراغ رهبری جان همه عباد از او
۵جان صد هزاران گرد او چون انجم او مه در میان
مست و خرامان میرود چشم بدان کم باد از او
۶شعشاع ماه چارده از پرتو رخسار او
هم جعدهای عنبرین در طره شمشاد از او
۷گر یک جهان ویرانه شد از لشکر سلطان عشق
خود صد جهان جان جان شد در عوض بنیاد از او
۸گرچه که بیدادی کند بر عاشقان آن غمزهها
داده جمال و حسن را در هر دو عالم داد از او
۹پا برنهادی بر فلک از ناز و نخوت این زمین
گر فهم کردی ذرهای کاین شاه خوبان زاد از او
۱۰عقل از سر گستاخیی پیشش دوید و زخم خورد
چون دید روح آن زخم را شد در ادب استاد از او
۱۱صد غلغله اندر بتان افتاد و اندر بتگران
تا دستها برداشتند بر چرخ در فریاد از او
۱۲کآخر چه خورشید است این کز چرخ خوبی تافتهست
این آب حیوان چون چنین دریا شد و بگشاد از او
۱۳تا بردرید این عشق او پرده عروس جانها
تا خان و مان بگذاشتند یک عالمی داماد از او
۱۴بر سر نهاده غاشیه مخدوم شمس الدین کسی
کز بس جمال عزتش جبریل پر بنهاد از او
۱۵زو برگشاید سر خود تبریز و جان بینا شود
تا کور گردد دیده نادیده حساد از او
۱۶