چون بجهد خنده ز من خنده نهان دارم از او
روی ترش سازم از او بانگ و فغان آرم از او
۱با ترشان لاغ کنی خنده زنی جنگ شود
خنده نهان کردم من اشک همیبارم از او
۲شهر بزرگ است تنم غم طرفی من طرفی
یک طرفی آبم از او یک طرفی نارم از او
۳با ترشانش ترشم با شکرانش شکرم
روی من او پشت من او پشت طرب خارم از او
۴صد چو تو و صد چو منش مست شده در چمنش
رقص کنان دست زنان بر سر هر طارم از او
۵طوطی قند و شکرم غیر شکر می نخورم
هر چه به عالم تُرُشی، دورم و بیزارم از او
۶گر ترشی داد تو را شهد و شکر داد مرا
سکسک و لنگی تو از او من خوش و رهوارم از او
۷هر کی در این ره نرود دره و دولهست رهش
من که در این شاه رهم بر ره هموارم از او
۸مسجد اقصاست دلم، جنّت مأواست دلم
حور شده، نور شده، جمله آثارم از او
۹هر کی حقش خنده دهد از دهنش خنده جهد
تو اگر انکاری از او من همه اقرارم از او
۱۰قسمت گل خنده بود، گریه ندارد چه کند؟
سوسن و گل میشکفد در دل هشیارم از او
۱۱صبر همیگفت که من مژده ده وصلم از او
شکر همیگفت که من صاحب انبارم از او
۱۲عقل همیگفت که من زاهد و بیمارم از او
عشق همیگفت که من ساحر و طرارم از او
۱۳روح همیگفت که من گنج گهر دارم از او
گنج همیگفت که من در بن دیوارم از او
۱۴جهل همیگفت که من بیخبرم بیخود از او
علم همیگفت که من مهتر بازارم از او
۱۵زهد همیگفت که من واقف اسرارم از او
فقر همیگفت که من بیدل و دستارم از او
۱۶از سوی تبریز اگر شمس حَقَم باز رسد
شرح شود کشف شود جملهٔ گفتارم از او
۱۷