ای عاشقان ای عاشقان دیوانهام کو سلسله
ای سلسله جنبان جان عالم ز تو پرغلغله
۱زنجیر دیگر ساختی در گردنم انداختی
وز آسمان درتاختی تا رهزنی بر قافله
۲برخیز ای جان از جهان برپر ز خاک خاکدان
کز بهر ما بر آسمان گردان شدهست این مشعله
۳آن را که باشد درد دل کی رهزند باران گل
از عشق باشد او بحل کو را نشد که خردله
۴روزی مخنث بانگ زد گفتا که ای چوبان بد
آن بز عجب ما را گزد در من نظر کرد از گله
۵گفتا مخنث را گزد هم بکشدش زیر لگد
اما چه غم زو مرد را گفتا نکو گفتی هله
۶کو عقل تا گویا شوی کو پای تا پویا شوی
وز خشک در دریا شوی ایمن شوی از زلزله
۷سلطان سلطانان شوی در ملک جاویدان شوی
بالاتر از کیوان شوی بیرون شوی زین مزبله
۸چون عقل کل صاحب عمل جوشان چو دریای عسل
چون آفتاب اندر حمل چون مه به برج سنبله
۹صد زاغ و جغد و فاخته در تو نواها ساخته
بشنیدیی اسرار دل گر کم شدی این مشغله
۱۰بیدل شو ار صاحب دلی دیوانه شو گر عاقلی
کاین عقل جزوی میشود در چشم عشقت آبله
۱۱تا صورت غیبی رسد وز صورتت بیرون کشد
کز جعد پیچاپیچ او مشکل شدهست این مساله
۱۲اما در این راه از خوشی باید که دامن برکشی
زیرا ز خون عاشقان آغشتهست این مرحله
۱۳رو رو دلا با قافله تنها مرو در مرحله
زیرا که زاید فتنهها این روزگار حامله
۱۴از رنجها مطلق روی اندر امان حق روی
در بحر چون زورق روی رفتی دلا رو بیگله
۱۵چون دل ز جان برداشتی رستی ز جنگ و آشتی
آزاد و فارغ گشتهای هم از دکان هم از غله
۱۶ز اندیشه جانت رسته شد راه خطرها بسته شد
آن کو به تو پیوسته شد پیوسته باشد در چله
۱۷در روز چون ایمن شدی زین رومی باعربده
شب هم مکن اندیشهای زین زنگی پرزنگله
۱۸خامش کن ای شیرین لقا رو مشک بربند ای سقا
زیرا نگنجد موجها اندر سبو و بلبله
۱۹