ای که به لطف و دلبری از دو جهان زیادهای
ای که چو آفتاب و مه دست کرم گشادهای
۱صبح که آفتاب خود سر نزدهست از زمین
جام جهان نمای را بر کف جان نهادهای
۲مهدی و مهتدی توی رحمت ایزدی توی
روی زمین گرفتهای داد زمانه دادهای
۳مایه صد ملامتی شورش صد قیامتی
چشمه مشک دیدهای جوشش خنب بادهای
۴سر نبرد هر آنک او سر کشد از هوای تو
ز آنک به گردن همه بستهتر از قلادهای
۵خیز دلا و خلق را سوی صبوح بانگ زن
گرچه ز دوش بیخودی بیسر و پا فتادهای
۶هر سحری خیال تو دارد میل سردهی
دشمن عقل و دانشی فتنه مرد سادهای
۷همچو بهار ساقیی همچو بهشت باقیی
همچو کباب قوتی همچو شراب شادهای
۸خیز دلا کشان کشان رو سوی بزم بینشان
عشق سوارهات کند گرچه چنین پیادهای
۹ذره به ذره ای جهان جانب تو نظرکنان
گوهر آب و آتشی مونس نر و مادهای
۱۰این تن همچو غرقه را تا نکنی ز سر برون
بند ردا و خرقهای مرد سر سجادهای
۱۱باده خامشانه خور تا برهی ز گفت و گو
یا حیوان ناطقی جمله ز نطق زادهای
۱۲لطف نمای ساقیا دست بگیر مست را
جانب بزم خویش کش شاه طریق جادهای
۱۳