هر طربی که در جهان گشت ندیم کهتری
میبرمد از او دلم چون دل تو ز مقذری
۱هر هنری و هر رهی کان برسد به ابلهی
نیست به پیش همتم زو طربی و مفخری
۲گر شکر است عسکری چون برسد به هر دهن
زو نخورد شکرلبی فر ندهد به مخبری
۳گر قمر است و گر فلک ور صنمی است بانمک
کان همه است مشترک مینبود ورا فری
۴آنچ بداد عامه را خلعت خاص نبود آن
سور سگان کافران مینخورد غضنفری
۵مجلس خاص بایدم گرچه بود سوی عدم
شربت عام کم خورم گرچه بود ز کوثری
۶لاف مسیح میزنی بول خران چه بو کنی
با حدثی چه خو کنی همچو روان کافری
۷گر نبدی متاع زر اصل وجود بول خر
جان خران به بوی آن برنزدی چرا خوری
۸مرد چو گوهری بود قیمت خویش خود کند
شاد نشد به شحنگی هیچ قباد و سنجری
۹زر تو بریز بر گهر چونک بماند زیر زر
برنجهید بر زبر آن سبک است و ابتری
۱۰ور بجهید بر زبر قیمت او است بیشتر
بیش کنش نثار زر هست عزیز گوهری
۱۱ما گهریم و این جهان همچو زری در امتحان
بر سر زر برآ که لا گر تو نهای محقری
۱۲شهوت حلق بینمک شهوت فرج پس دوک
با سگ و خوک مشترک با خر و گاو همسری
۱۳نیست سزای مهتری نیست هوای سروری
همت شاه و سنجری قبله گه پیمبری
۱۴عشق و نیاز و بندگی هست نشان زندگی
در طلب تجلیی در نظری و منظری
۱۵آب حیات جستنی جامه در آب شستنی
بر در دل نشستنی تا بگشایدت دری
۱۶در طرب و معاشقه در نظر و معانقه
فرض بود مسابقه بر دل هر مظفری
۱۷نیست روش طرنطران بنگر سوی آسمان
در تک و پوی اختران هر یک چون مسخری
۱۸روز خنوسشان ببین شام کنوسشان ببین
سیر نفوسشان ببین گرد سرای مهتری
۱۹غارب و شارقان حق طالب و عاشقان حق
در تک و پوی و در سبق بیقدمی و بیپری
۲۰گرم روی خور نگر شب روی قمر نگر
ولوله سحر نگر راست چو روز محشری
۲۱جان تقی فرشتهای جان شقی درشتهای
نفس کریم کشتیی نفس لئیم لنگری
۲۲رحم چو جوی شیر بین شهوت جوی انگبین
عمر چو جوی آب دان شوق چو خمر احمری
۲۳در تو نهان چهارجو هیچ نبینیش که کو
همچو صفات و ذات هو هست نهان و ظاهری
۲۴جوشش شوق از کجا جنبش ذوق از کجا
لذت عمر در کمین رحم به زیر چادری
۲۵خلق شده شکار او فرجه کنان کار او
در پی اختیار او هر یک بسته زیوری
۲۶شب به مثال هندوی روز مثال جادوی
عدل مثال مشعله ظلم چو کور یا کری
۲۷عقل حریف جنگیی نفس مثال زنگیی
عشق چو مست و بنگیی صبر و حیا چو داوری
۲۸شاه بگفته نکته ای خفیه به گوش هر کسی
گفته به جان هر یکی غیر پیام دیگری
۲۹جنگ میان بندگان کینه میان زندگان
او فکند به هر زمان اینت ظریف یاوری
۳۰گفت حدیث چرب و خوش با گل و داد خندهاش
گفت به ابر نکته ای کرد دو چشم او تری
۳۱گوید گل که بزم به گوید ابر گریه به
هیچ یکی ز یک دگر پند نکرده باوری
۳۲گفته به شاخ رقص کن گفته به برگ کف بزن
گفته به چرخ چرخ زن گرد منازل ثری
۳۳گفته به عقل طیره شو گفته به عشق خیره شو
گفته به صبر خون گری در غم هجر دلبری
۳۴گفته به رخ بخند خوش گفته به زلف پرده کش
گفته به باد درربا پرده ز روی عبهری
۳۵گفته به موج شور کن کف ز زلال دور کن
گفته به دل عبور کن بر رخ هر مصوری
۳۶هر طرفی علامتی هر نفسی قیامتی
تا نکنی ملامتی گر شدهام سخنوری
۳۷بر سر من نبشت حق در دل من چه کشت حق
صبر مرا بکشت حق صبر نماند و صابری
۳۸این همه آب و روغن است آنچ در این دل من است
آه چه جای گفتن است آه ز عشق پروری
۳۹لاح صبوح سره فاح نسیم بره
جاء اوان دره برزه لمن یری
۴۰انزله من العلی انشأه من الولا
املاه من الملا فهمه لمن دری
۴۱زینه لوصله الحقه باصله
نوره بنوره ایقظه من الکری
۴۲لیس لهم ندیده کلهم عبیده
عز و جل و اغتنی لیس یرام بالشری
۴۳اکرمنا ابرنا طیبنا و سرنا
حدثنا به ما نجی اخبرنا بما جری
۴۴طاب جوار ظله من علی مقله
عز وجود مثله فی البلدان و القری
۴۵از تبریز شمس دین یک سحری طلوع کرد
ساخت شعاع نور او از دل بنده مظهری
۴۶