پیش از آنک از عدم کرد وجودها سری
بی ز وجود وز عدم باز شدم یکی دری
۱بیمه و سال سالها روح زدهست بالها
نقطه روح لم یزل پاک روی قلندری
۲آتش عشق لامکان سوخته پاک جسم و جان
گوهر فقر در میان بر مثل سمندری
۳خود خورد و فزون شود آنک ز خود برون شود
سیمبری که خون شود از بر خود خورد بری
۴کوره دل درآ ببین زان سوی کافری و دین
زر شده جان عاشقان عشق دکان زرگری
۵چهره فقر را فدا فقر منزه از ردا
کز رخ فقر نور شد جمله ز عرش تا ثری
۶مست ز جام شمس دین میکده الست بین
صد تبریز را ضمین از غم آب و آذری
۷