ساقی جان فزای من بهر خدا ز کوثری
در سر مست من فکن جام شراب احمری
۱بحر کرم توی مرا از کف خود بده نوا
باغ ارم توی مها بر بر من بزن بری
۲ای به زمین ز آسمان آمده چون فرشتهای
وی ز خطاب اشربوا مغز مرا پیمبری
۳بزم درآ و می بده رسم بهار نو بنه
ای رخ تو چو گلشنی وی قد تو صنوبری
۴گرچه به بتکده دلم هر نفسی است صورتی
نیست و نباشد و نبد چون رخ تو مصوری
۵می چو دود بر این سرم بسکلد از تو لنگرم
چهره زرد چون زرم سرخ شود چو آذری
۶بحر کرم چه کم شود گر بخورند جرعهای
فضل خدا چه کم شود گر برسد به کافری
۷این دل بیقرار را از قدحی قرار ده
وین صدف وجود را بخش صفای گوهری
۸یا برهان ز فکرتم یا برسان به فطرتم
یا بتراش نردبان باز کن از فلک دری
۹