کجا باشد دورویان را میان عاشقان جایی
که با صد رو طمع دارد ز روز عشق فردایی
۱طمع دارند و نبودشان که شاه جان کند ردشان
ز آهن سازد او سدشان چو ذوالقرنین آسایی
۲دورویی با چنان رویی پلیدی در چنان جویی
چه گنجد پیش صدیقان نفاقی کارفرمایی
۳که بیخ و ریشه جان را همه رگهای شیران را
بداند یک به یک آن را به دیده ی نورافزایی
۴بداند عاقبتها را فرستد راتبتها را
ببخشد عافیتها را به هر صدیق و یکتایی
۵براندازد نقابی را نماید آفتابی را
دهد نوری خدایی را کند او تازه انشایی
۶اگر این شه دورو باشد نه آنش خلق و خو باشد
برای جست و جو باشد ز فکر نفس کژپایی
۷دورویی او است بیکینه ازیرا او است آیینه
ز عکس تو در آن سینه نماید کین و بد رایی
۸مزن پهلو به آن نوری که مانی تا ابد کوری
تو با شیران مکن زوری که روباهی به سودایی
۹که با شیران مری کردن سگان را بشکند گردن
نه مکری ماند و نی فن ، نه دورویی نه صدتایی
۱۰