گشت جان از صدر شمس الدین یکی سوداییی
در درون ظلمت سودا ورا داناییی
۱یک بلندی یافت بختم در هوای شمس دین
کز ورای آن نباشد وهم را گنجاییی
۲مایه سودا در این عشقم چنان بالا گرفت
کز سر سودا نداند پستی از بالاییی
۳موج سودا و جنونی کز هوای او بخاست
بر سر آن موج چون خاشاک من هرجاییی
۴عقل پابرجای من چون دید شور بحر او
با چنین شوری ندارد عقل کل تواناییی
۵مصحف دیوانگی دیدم بخواندم آیتی
گشت منسوخ از جنونم دانش و قراییی
۶عشق یکتا دزد شب رو بود اندر سینهها
عقل را خفته بگیرد دزددش یکتاییی
۷پیش از این سودا دل و جان عاقل رای خودند
بعد از آن غرقاب کی باشد تو را خودراییی
۸رو تو در بیمارخانه عاشقی تا بنگری
هر طرف دیوانه جانی هر سوی شیداییی
۹دوش دیدم عشق را میکرد از خون سرشک
بر سر بام دلم از هجر خون انداییی
۱۰هست مر سودای عاشق را دلا این خاصیت
گرچه او پستی رود باشد بر آن بالاییی
۱۱گرد دارایی جان مظلم ناپایدار
گشت جان پایداری از چنان داراییی
۱۲یک دمی مرده شو از جمله فضولیها ببین
هر نفس جان بخشیی هر دم مسیح آساییی
۱۳یک نفس در پرده عشقش چو جانت غسل کرد
همچو مریم از دمی بینی تو عیسی زاییی
۱۴چون بزادی همچو مریم آن مسیح بیپدر
گردد این رخسار سرخت زعفران سیماییی
۱۵نام مخدومی شمس الدین همیگو هر دمی
تا بگیرد شعر و نظمت رونق و رعناییی
۱۶خون ببین در نظم شعرم شعر منگر بهر آنک
دیده و دل را به عشقش هست خون پالاییی
۱۷خون چو میجوشد منش از شعر رنگی میدهم
تا نه خون آلود گردد جامه خون آلاییی
۱۸من چو جانداری بدم در خدمت آن پادشاه
اینک اکنون در فراقش میکنم جان ساییی
۱۹در هوای سایهٔ عنقای آن خورشید لطف
دل به غربت برگرفته عادت عنقاییی
۲۰چون به خوبی و ملاحت هست تنها در جهان
داد جان را از زمانه شیوه تنهاییی
۲۱چون شوم نومید از آن آهو که مشکش دم به دم
در طلب میداردم از بوی و از بویاییی
۲۲آه از آن رخسار مریخی خون ریزش مرا
آه از آن ترکانه چشم کافر یغماییی
۲۳عقل در دهلیز عشقش خاکروبی بیدلی
ناطقه در لشکرش یا طبلیی یا ناییی
۲۴او همه دیدهست اندر درد و اندر رنج من
من نمیتانم که گویم نیستش بیناییی
۲۵من نظر کردم دمی در جان سودارنگ خویش
دیدم او را پیچ پیچ و شورش و درواییی
۲۶گفتم آخر چیست گفتا دست را از من بشو
من نیم در عشق او امروزی و فرداییی
۲۷در هر آن شهری که نوشروان عشقش حاکم است
شد به جان درباختن آن شهر حاتم طاییی
۲۸و اندر آن جانی که گردان شد پیاله عشق او
عقل را باشد از آن جان محو و ناپیداییی
۲۹چون خیالش نیم شب در سینه آید مینگر
هر نواحی یوسفی و هر طرف حوراییی
۳۰در شکرریز لبش جانها به هنگام وصال
هر سر مویی تو را بودهست شکرخاییی
۳۱چون میی در عشق او تا کهنهتر تو مستتر
کی جوانی یاد آرد جانت یا برناییی
۳۲سلسله این عشق درجنبان و شورم بیش کن
بحر سودا را بجوش و کن جنون افزاییی
۳۳این عجب بحری که بهر نازکی خاک تو
قطرهای گشتهست و ننماید همیدریاییی
۳۴بهر ضعف این دماغ زخمگاه عشق خویش
میکند آن زلف عنبر مشک و عنبرساییی
۳۵چهرههای یوسفان و فتنه انگیزان دهر
از گدایی حسن او دارند هر زیباییی
۳۶گر شود موسی بیاموزم جهودی را تمام
ور بود عیسی بگیرم ملت ترساییی
۳۷گر به جانش میل باشد جان شوم همچون هوا
ور به دنیا رو بیارد من شوم دنیاییی
۳۸جان من چون سفره خود را درکشد از هجر او
گرده گرم از تنورت بخشدش پهناییی
۳۹نفس و شیطان در غرور باغ لطفت میچرند
ز اعتماد عفو تو دارند بدفرماییی
۴۰نفس را نفسی نماند دیو را دیوی شود
گر تو از رخسار یک دم پردهها بگشاییی
۴۱ای صبا جانم تو را چاکر شدی بر چشم و سر
گر ز تبریزم کنی خاک کفش بخشاییی
۴۲