ببرد عقل و دلم را براق عشق معانی
مرا بپرس کجا برد آن طرف که ندانی
۱بدان رواق رسیدم که ماه و چرخ ندیدم
بدان جهان که جهان هم جدا شود ز جهانی
۲یکی دمیم امان ده که عقل من به من آید
بگویمت صفت جان تو گوش دار که جانی
۳ولیک پیشتر آ خواجه گوش بر دهنم ده
که گوش دارد دیوار و این سریست نهانی
۴عنایتیست ز جانان چنین غریب کرامت
ز راه گوش درآید چراغهای عیانی
۵رفیق خضر خرد شو به سوی چشمه حیوان
که تا چو چشمه خورشید روز نور فشانی
۶چنانک گشت زلیخا جوان به همت یوسف
جهان کهنه بیابد از این ستاره جوانی
۷فروخورد مه و خورشید و قطب هفت فلک را
سهیل جان چو برآید ز سوی رکن یمانی
۸دمی قراضه دین را بگیر و زیر زبان نه
که تا به نقد ببینی که در درونه چه کانی
۹فتادهای به دهانها همیگزندت مردم
لطیف و پخته چو نانی بدان همیشه چنانی
۱۰چو ذره پای بکوبی چو نور دست تو گیرد
ز سردیست و ز تری که همچو ریگ گرانی
۱۱چو آفتاب برآمد به خاک تیره بگوید
که چون قرین تو گشتم تو صاحب دو قرانی
۱۲تو بز نهای که برآیی چراغپایه به بازی
که پیش گله شیران چو نره شیر شبانی
۱۳چراغ پنج حست را به نور دل بفروزان
حواس پنج نمازست و دل چو سبع مثانی
۱۴همیرسد ز سموات هر صبوح ندایی
که ره بری به نشانی چو گرد ره بنشانی
۱۵سپس مکش چو مخنث عنان عزم که پیشت
دو لشکرست که در وی تو پیش رو چو سنانی
۱۶شکر به پیش تو آمد که برگشای دهان را
چرا ز دعوت شکر چو پسته بسته دهانی
۱۷بگیر طبله شکر بخور به طبل که نوشت
مکوب طبل فسانه چرا حریف زبانی
۱۸ز شمس مفخر تبریز آفتاب پرستی
که اوست شمس معارف رئیس شمس مکانی
۱۹