غزلیاتغزل شمارهٔ ۳۱۳۶ مولاناشاعرمولانامجموعهغزلیاتقالبغزلوزنمستفعلتن مستفعلتنمنبعویکیدرجآاندازهآروشنکاغذیشبکپی متنذخیرهاشتراکافزودن به مقایسههدیه دادن این شعراشعار همقافیهنمای کتابیکارت تصویریخواهی ز جنون بویی ببریز اندیشه و غم میباش بری۱تا تنگ دلی از بهر قباجانت نکند زرین کمری۲کی عشق تو را محرم شمردتا همچو خسان زر میشمری۳فوق همهای چون نور شویتا نور نهای در زیر دری۴هیزم بود آن چوبی که نسوختچون سوخته شد باشد شرری۵وانگه شررش وا اصل رودهمچون شرر جان بشری۶سرمه بود آن کز چشم جداستدر چشم رود گردد نظری۷یک قطره بود در ابر گراندر بحر فتد یابد گهری۸خار سیهی بد سوختنیگردش گل تر باد سحری۹یک لقمه نان چون کوفته شدجان گشت و کند نان جانوری۱۰خون گشت غذا در پیشه وریآن لقمه کند هم پیشه وری۱۱گر زانک بلا کوبد دل تواز عین بلانوشی بچری۱۲ور زانک اجل کوبد سر تودانی پس از آن که جمله سری۱۳در بیضه تن مرغ عجبیدر بیضه دری ز آن مینپری۱۴گر بیضه تن سوراخ شودهم پر بزنی هم جان ببری۱۵سودای سفر از ذکر بوداز ذکر شود مردم سفری۱۶تو در حضری وین وهم سفرپنداشت توست از بیهنری۱۷یا رب برهان زین وهم کژشتو وهم نهی در دیو و پری۱۸چون در حضری بربند دهاندر ذکر مرو چون در حضری۱۹