بار منست او بچه نغزی، خواجه اگرچه همه مغزی
چون گذری بر سر کویش، پای نکو نه که نلغزی
۱حدثنی صاحب قلبی، طهر لی جلدة کلبی
اضحکنی نور فوادی، اسکرنی شربة ربی
۲وز در بسته چو برنجی، شیوه کنی زود بقنجی؟!
شیوه مکن، قنج رها کن، پست کن آن سر، که بگنجی
۳طاب لحبی حرکاتی، صار خساری برکاتی
انت حیاتی و تعدی، طال حیاتی بحیاتی
۴جان دل، تو دل جانی، قبلهٔ نظاره کنانی
چونک شود خیره نظرشان، از ره دلشان بکشانی
۵عمرک یا عمرو تولی، زادک یا زید تجلی
کم تنم اللیل؟! تنبه! قد ظهرالصبح، تجلی
۶خانهٔ دل را دو دری کن، جانب جان راهبری کن
طالب دریای حیاتی، سنگ دلا، رو گهری کن
۷یا سندی انت جمالی ، انت دلیلی و دلالی
کیف تجوز و ترجی، تعرض عنی لملالی
۸جان و روان خیز روان کن، با شه شاهان سیران کن
هیچ بطی جوید کشتی؟! جان شدهٔ ترک مکان کن
۹قد طلع البدر علینا، قد وصل الوصل الینا
یا فئتی وافق بدر فیه نذرنا و الینا
۱۰ای طربستان، چه لطیفی؟! ای سر مستان چه ظریفی؟!
ده بخوری تو بدهی یک، کی بود این شرط حریفی؟!
۱۱کل مساء و صباح یسکرنا العشق براح
قد یئس المحزن منا، التحق الحزن بصاح
۱۲بس کن گفتار رها کن، باز شهی قصد هوا کن
باز رو ای باز بدان شه، با شه خود عهد و وفا کن
۱۳بسکم الهجر فعودوا، فی طلب الوصل سعود
امتنع الوصل بشح، اجتنبوا الشح، وجودوا
۱۴