حالت ده و حیرت ده ای مبدع بیحالت
لیلی کن و مجنون کن ای صانع بیآلت
۱صد حاجت گوناگون در لیلی و در مجنون
فریادکنان پیشت کای مُعطیِ بیحاجت
۲انگشتریِ حاجت مُهریست سلیمانی
رهنست به پیش تو از دست مده صحبت
۳بگذشت مهِ توبه آمد به جهان ماهی
کاو بشکند و سوزد صد توبه به یک ساعت
۴ای گیج سری کان سر گیجیده نگردد ز او
وی گول دلی کان دل یاوه نکند نیت
۵ما لنگ شدیم این جا بربند درِ خانه
چرنده و پرنده لنگند در این حضرت
۶ای عشق توی کلی هم تاجی و هم غلی
هم دعوت پیغامبر هم ده دلی امت
۷از نیست برآوردی ما را جگری تشنه
بردوختهای ما را بر چشمه این دولت
۸خارم ز تو گل گشته و اجزا همه کل گشته
هم اول ما رحمت هم آخر ما رحمت
۹در خار ببین گل را بیرون همه کس بیند
در جزو ببین کل را این باشد اهلیت
۱۰در غوره ببین می را در نیست ببین شیء را
ای یوسف در چه بین شاهنشهی و ملکت
۱۱خاری که ندارد گل در صدر چمن ناید
خاکی ز کجا یابد؟ بیروح سر و سبلت
۱۲کف میزن و زین میدان تو منشاء هر بانگی
کاین بانگِ دو کف نبود بیفرقت و بیوصلت
۱۳خامش که بهار آمد گل آمد و خار آمد
از غیب برون جسته خوبان جهت دعوت
۱۴