ورای پردهٔ جانت، دلا خلقان پنهانند
ز زخم تیغ فردیت، همه جانند و بیجانند
۱تو از نقصان و از بیشی، نگویی چند اندیشی؟
درآ در دین بیخویشی که بس بیخویش خویشانند
۲چه دریاها که مینوشند، چو دریاها همی جوشند
اگر چه خود که خاموشند، دانایَند و میدانند
۳در آن دریای پر مرجان، یکی قومند همچون جان
ورای گنبد گردان، بُراقِ جان همی رانند
۴ایا درویش باتمکین! سبکدل گرد، زوتر هین
میان بزمِ مردان شین، که ایشان جمله رندانند
۵ملوکانند درویشان، ز مستی جمله بیخویشان
اگر چه خاکیند ایشان ولیکن شاه و سلطانند
۶ز گنج عشق زر ریزند، غلام شمس تبریزند
و کان لعل و یاقوتند و در کان جان ارکانند
۷