جانی که ز نور مصطفی زاد
با او تو مگو ز داد و بیداد
۱هرگز ماهی سباحت آموخت
آزادی جست سرو آزاد
۲خاری که ز گلبن طرب رست
گلزار به روی او شود شاد
۳دورست رواقهای شادی
از آتش و آب و خاک و از باد
۴زین چار بسیط چون چلیپا
ترکیب موحدان برون باد
۵زان سو فلکیست نیک روشن
زان سو ملکیست بسته مرصاد
۶کمتر بخشش دو چشم بخشد
بینا و حکیم و تیز و استاد
۷با دیده جان چو واپس آیی
در عالم آب و گل به ارشاد
۸بینی تو و دیگران نبینند
هر سو نوری به رسم میلاد
۹در هر ابری هزار خورشید
در هر ویران بهشت آباد
۱۰تختی بنهی به قصر مردان
هم خیمه زنی به بام اوتاد
۱۱بویی ببری ز شمس تبریز
کو را است ملک مطیع و منقاد
۱۲