مشک و عنبر گر ز مشک زلف یارم بو کند
بوی خود را واهلد در حال و زلفش بو کند
۱کافر و مؤمن گر از خوی خوشش واقف شوند
خوی را خود واکند در حین و خو با او کند
۲آفتابی ناگهان از روی او تابان شود
پردها را بردرد وین کار را یک سو کند
۳چنگ تنها را به دست روحها زان داد حق
تا بیان سر حق لایزالی او کند
۴تارهای خشم و عشق و حقد و حاجت میزند
تا ز هر یک بانگ دیگر در حوادث رو کند
۵شاد با چنگ تنی کز دست جان حق بستدش
بر کنار خود نهاد و ساز آن را هو کند
۶اوستاد چنگها آن چنگ باشد در جهان
وای آن چنگی که با آن چنگ حق پهلو کند
۷باز هم در چنگ حق تاریست بس پنهان و خوش
کو به ناگه وصف آن دو نرگس جادو کند
۸نرگسان مست شمس الدین تبریزی که هست
چشم آهو تا شکار شیر آن آهو کند
۹