آمدم تا رو نهم بر خاک پای یار خود
آمدم تا عذر خواهم ساعتی از کار خود
۱آمدم کز سر بگیرم خدمت گلزار او
آمدم کآتش بیارم درزنم در خار خود
۲آمدم تا صاف گردم از غبار هر چه رفت
نیک خود را بد شمارم از پی دلدار خود
۳آمدم با چشم گریان تا ببیند چشم من
چشمههای سلسبیل از مهر آن عیار خود
۴خیز ای عشق مجرد مهر را از سر بگیر
مردم و خالی شدم ز اقرار و از انکار خود
۵زانک بیصاف تو نتوان صاف گشتن در وجود
بی تو نتوان رست هرگز از غم و تیمار خود
۶من خمش کردم به ظاهر لیک دانی کز درون
گفت خون آلود دارم در دل خون خوار خود
۷درنگر در حال خاموشی به رویم نیک نیک
تا ببینی بر رخ من صد هزار آثار خود
۸این غزل کوتاه کردم باقی این در دل است
گویم ار مستم کنی از نرگس خمار خود
۹ای خموش از گفت خویش و ای جدا از جفت خویش
چون چنین حیران شدی از عقل زیرکسار خود
۱۰ای خمش چونی از این اندیشههای آتشین
میرسد اندیشهها با لشکر جرار خود
۱۱وقت تنهایی خمش باشند و با مردم به گفت
کس نگوید راز دل را با در و دیوار خود
۱۲تو مگر مردم نمییابی که خامش کردهای
هیچ کس را مینبینی محرم گفتار خود
۱۳تو مگر از عالم پاکی نیامیزی به طبع
با سگان طبع کآلودند از مردار خود
۱۴