گر دلت گیرد و گر گردی ملول
زین سفر چاره نداری، ای فضول
۱دل بنه، گردن مپیچان چپ و راست
هین روان باش و رها کن مول مول
۲ورنه اینک میبرندت کشکشان
هر طرف پیکست و هر جانب رسول
۳نیستی در خانه، فکرت تا کجاست
فکرهای خل را بردست غول
۴جادوی کردند چشم خلق را
تا که بالا را ندانند از سفول
۵جادوان را، جادوانی دیگرند
میکنند اندر دل ایشان دخول
۶خیره منگر، دیدها در اصل دار
تا نباشی روز مردن بیاصول
۷(نحن نزلنا) بخوان و شکر کن
کافتابی کرد از بالا نزول
۸آفتابی نی که سوزد روی را
آفتابی نی که افتد در افول
۹نعره کم زن زانک نزدیکست یار
که ز نزدیکی گمان آید حلول
۱۰حق اگر پنهان بود ظاهر شود
معجزاتست و گواهان عدول
۱۱لیک تو اشتاب کم کن صبر کن
گرچه فرمودست که: « الانسان عجول »
۱۲ربنا افرغ علینا صبرنا
لا تزل اقدامنا فی ذاالوحول
۱۳بر اشارت یاد کن ترجیع را
در ببند و ره مدتشنیع را
۱۴ای گذر کرده ز حال و از محال
رفته اندر خانهٔ فیه رجال
۱۵ای بدیده روی وجهالله را
کین جهان بر روی او باشد چو خال
۱۶خال را حسنی بود از رو بود
ور نمیبینی چنین چشمی به مال
۱۷چون بمالی چشم، در هر زشتیی
صورتی بینی کمال اندر کمال
۱۸چند صورتهاست پنداری که اوست
تا رسی اندر جمال ذوالجلال
۱۹خلق را میراند و خوبی او
میکشاند گوش جان را که تعال
۲۰خاک کوی دوست را از بو بدان
خاک کویش خوشتر از آب زلال
۲۱اندران آب زلال اندر نگر
تا ببینی عکس خورشید و هلال
۲۲تا شنیدم گفتن شیرین او
میفزاید گفتن خویشم ملال
۲۳دامن او گیر یعنی درد او
رویدت از درد او صد پر و بال
۲۴سر نمیارزد به درد سر، عجب
خود بیندیش و رها کن قیل و قال
۲۵سر خمارت داد و مستیها دهد
زیر آن مستی بود سحر هلال
۲۶از پی این مه به شب بیدار باش
سر منه جز در دعا و ابتهال
۲۷وقت ترجیع است برجه تازه شو
چون جمالش بیحد و اندازه شو
۲۸دیگران رفتند خانهٔ خویش باز
ما بماندیم و تو و عشق دراز
۲۹هرکی حیران تو باشد دارد او
روزه در روزه، نماز اندر نماز
۳۰راز او گوید که دارد عقل و هوش
چون فنا گردد، فنا را نیست راز
۳۱سلسله از گردن ما برمگیر
که جنون تو خوش است ای بینیاز
۳۲طوق شاهان چاکر این سلسلهست
عاشقان از طوق دارند احتراز
۳۳خار و گل را حسنبخش از آب خضر
طاق را و جفت را کن جفت ناز
۳۴هرکی او بنهد سری بر خاک تو
کن قبولش گر حقیقت گر مجاز
۳۵نی مرا هرچه شود خود گو بشو
در بهار حسن خود تو میگراز
۳۶حسن تو باید که باشد بر مراد
عاشقان را خواه سوز و خواه ساز
۳۷خواه ردشان کن به خط لایجوز
خواهشان از فضل ده خط جواز
۳۸خواهشان چون تار چنگی بر سکل
خواهشان چون نای گیر و مینواز
۳۹خواهشان بیقدر کن چون سنگ و خاک
خواه چون گوهر بدهشان امتیاز
۴۰عاقبت محمود باشد داد تو
ای تو محمود و همه جانها ایاز
۴۱در غلامی تو جان آزاد شد
وز ادبهای تو عقل استاد شد
۴۲مای ما کی بود؟! چو تو گویی انا
مس ما کی بود پیش کیمیا؟!
۴۳پیش خورشیدی چه دارد مشت برف
جز فنا گشتن ز اشراق و ضیا؟!
۴۴زمهریر و صد هزاران زمهریر
با تموز تو کجا ماند؟! کجا؟!
۴۵با تموزیهای خورشید رخت
زمهریر آمد تموز این ضحی
۴۶بر دکان آرزو وشوق تو
کیسه دوزانند این خوف و رجا
۴۷بر مصلای کمال رفعتست
سجدهای سهو میآرد سها
۴۸خواب را گردن زدی ای جان صبح
چه صباح آموختن باید ترا؟!
۴۹چپ ما را راست کن ای دست تو
کرده اژدرهای هایل را عصا
۵۰شکر ایزد را که من بیگانه رنگ
گشتهام با بحر فضلت آشنا
۵۱کف برآرم در دعا و شکر من
جاودانی دیده زان بحر صفا
۵۲ای تو بیجا همچو جان و من چو تن
میروم در جستن تو جا به جا
۵۳عمر میکاهید بیتو روز روز
رست از کاهش به تو ای جانفزا
۵۴واجدی و وجدبخش هر وجود
چه غم ار من یاوه کردم خویش را
۵۵هین سلامت میکند ترجیع من
که خوشی؟ چونی تو از تصدیع من؟
۵۶