نامه رسید زان جهان بهر مراجعت برم
عزم رجوع میکنم، رخت به چرخ میبرم
۱گفت که: « ارجعی » شنو، باز به شهر خویش رو
گفتم: « تا بیامدم، دلشده و مسافرم
۲آن چمن و شکرستان، هیچ نرفت از دلم
من بدرونه واصلم، من به حظیره حاظرم
۳چون به سباغ طیر تو اوج هوا مخوف شد
بسته شدست راه من، زانک به تن کبوترم
۴گفت: « ازین تو غم مخور، ایمن و شادمان بپر
زانک رفیق امن شد جان کبوتر حرم
۵هرکه برات حفظ ما دارد در زه قبا
در بر و بحر اگر رود باشد راد و محترم
۶نوح میان دشمنان بود هزار سال خوش
عصمت ماش بد به کف غالب بود لاجرم
۷چند هزار همچو او بندهٔ خاص پاک خو
هردم میرسیدشان بار و خفیر از درم »
۸گفت کلیم: « زاب من غم نخورم که من درم»
گفت: « خلیل ز آتشش غم نخورم که من زرم »
۹گفت: « مسیح مرده را زنده کنم به نام او
اکمه را بصر دهم، جانب طب به ننگرم »
۱۰گفت محمد امین : « من به اشارت مبین
بر قمر فلک زنم، کز قمران من اقمرم »
۱۱صورت را برون کنم پیش شهنشهی روم
کز تف او منورم، وز کف او مصورم
۱۲چون بروم برادرا هیچ مگو که نیست شد
در صف روح حاضرم، گر بر تو مسترم
۱۳نام خوشم درین جهان باشد چون صبا وزان
بوی خوشش عبرفشان زانک به جان معنبرم
۱۴ساکن گلشن و چمن پیش خوشان همچو من
وارهم از چه و رسن زانک برون چنبرم
۱۵بس کن و بحث این سخن در ترجیع بازگو
گرچه به پیش مستمع دارد هر سخن دورو
۱۶چونک ز آسمان رسد تاج و سریر و مهتری
به که سفر کنی دلا، رخت به آسمان بری
۱۷بین همه بحریان به کف گوهر خویش یافته
تو به میان جزر و مد در چه شمار اندری؟
۱۸هین هله، گاو مرده را شیر مخوان و سر منه
گرچه که غره میزند گاو به سحر سامری
۱۹گر نمرود بر پرد فوق به پرّ کرکسان
زود فتد که نیستش قوّت پرّ جعفری
۲۰گرچه کبوتری به فن کبک شکار میکند
باز سپید کی شود؟! کی رهد از کبوتری؟!
۲۱جان ندهد به جز خدا، عقل همو کند عطا
گرچه که صورتی کند، صنعت کف آزری
۲۲دردسر تنی مکش کوست به حیله نیم خوش
پیش خدای سر نهی، سر بستان آن سری
۲۳سر که دهی شکربری، شبه دهی گهر بری
سرمه دهی بصر بری، سخت خوش است تاجری
۲۴جود و سخا و لطف خو سجدهگری، چو آب جو
ترک هوا و آرزو هست سر پیمبری
۲۵روضهٔ روح سبز بین، ساکن روضه حور عین
مست و خراب میروی، نقل ملوک میچری
۲۶فرجهٔ باغ میکنی، شادی و لاغ میکنی
با صنمان شرمگین، پردهٔ شرم میدری
۲۷آمده ماه روی تو، جانب های و هوی تو
گلبن مشک بوی تو، با قد چست عرعری
۲۸روح و عقول سو به سو، سجدهکنان به پیش او
کای هوس و مراد جان، سخت لطیف منظری
۲۹ای قمران آسمان، زو ببرید رنگ رو
وی ملکان بابلی زو شنوید ساحری
۳۰سخت مفرح غمی، عیسی چند مریمی
جان هزار جنتی، رشک هزار کوثری
۳۱این غزل ای ندیم من بیترجیع چون بود؟!
بند کنش که بند تو سلسلهٔ جنون بود
۳۲از سر روزنم سحر گفت به قنجره مهی
هی تو بگو که کیستی؟ آنک ندادیش رهی
۳۳من تلف وصال تو،لیک تو کیستی؟ بگو
گفت: که « لاابالیی، خیرهکشی، شهنشهی
۳۴بیپر و بال فضل من، بر نپرد ز تن دلی
بیرسن عنایتم، برنشود کس از چهی
۳۵عقل ز خط من بود گشته ادیب انجمن
عشق ز جام من بود عشرتیی مرفهی
۳۶بیرخ خوب فرخم، قامت هرکی گشت خم
گر به بهشت خوش شود، باشد گول و ابلهی
۳۷بادی ها نوشته ای شهر به شهر گشته ای
جز بر من مرید را کو کنفی و درگهی؟!
۳۸مرده ز بوی من شود زنده و زنده دولتی
گول ز حرف من شود نکتهشناس و آگهی »
۳۹گفتم: « کدیه میکنم، ای تو حیات هر صنم
تا ز تو لافها زنم کامد یار ناگهی »
۴۰گفت: « چو من شوم روی، تو به یقین فنا شوی
این نبود که با کسی، گنجم من به خرگهی
۴۱هست مرا بهر زمان، لطف و کرم جهان جهان
لیک بکوش و صبر کن، صاف شوی و آنگهی
۴۲از چه رسید آب را آینهگی؟ ز صافیی
از فرح صفا زند، آن گل سرخ قهقهی
۴۳کم بود این یگانگی، لیک به راه بندگی
صاحب نان و جامگی، هر طرفیست اسپهی
۴۴هست طبیب حاذقی هر طرفی و سابقی
نادره عیسیی که او دیده دهد با کمهی
۴۵بهر مثال گفتم این بهر نشاط هر حزین
لیک نیم مشبهی غرهٔ هر مشبهی
۴۶شرح که بیزبان بود، بیضرر و زیان بود
هم تو بگو شهنشها، فایدهٔ موجهی
۴۷ای تو به فکرت ردی خون حبیب ریخته
نیک نگر که او توی، ای تو ز خود گریخته
۴۸