دی بنواخت یار من بنده غم رسیده را
داد ز خویش چاشنی جان ستم چشیده را
۱هوش فزود هوش را حلقه نمود گوش را
جوش نمود نوش را نور فزود دیده را
۲گفت که ای نزار من خسته و ترسگار من
من نفروشم از کرم بنده خودخریده را
۳بین که چه داد میکند بین چه گشاد میکند
یوسف یاد میکند عاشق کف بریده را
۴داشت مرا چو جان خود رفت ز من گمان بد
بر کتفم نهاد او خلعت نورسیده را
۵عاجز و بیکسم مبین اشک چو اطلسم مبین
در تن من کشیده بین اطلس زرکشیده را
۶هر که بود در این طلب بس عجبست و بوالعجب
صد طربست در طرب جان ز خود رهیده را
۷چاشنی جنون او خوشتر یا فسون او
چونک نهفته لب گزد خسته غم گزیده را
۸وعده دهد به یار خود گل دهد از کنار خود
پر کند از خمار خود دیده خون چکیده را
۹کحل نظر در او نهد دست کرم بر او زند
سینه بسوزد از حسد این فلک خمیده را
۱۰جام می الست خود خویش دهد به مست خود
طبل زند به دست خود باز دل پریده را
۱۱بهر خدای را خمش خوی سکوت را مکش
چون که عصیده میرسد کوته کن قصیده را
۱۲مفتعلن مفاعلن مفتعلن مفاعلن
در مگشا و کم نما گلشن نورسیده را
۱۳