ای آنک ما را از زمین بر چرخِ اَخضر میکَشی
زوتر بکش، زوتر بکش، ای جان که خوش برمیکشی
۱امروز خوش برخاستم، با شور و با غوغاستم
امروز رو بالاترم، کامروز خوشتر میکشی
۲امروز مر هر تشنه را، در حوض و جو میافکنی
ذَاالنّون و ابراهیم را در آب و آذر میکشی
۳امروز خلقی سوخته، در تو نظرها دوخته
تا خود کِرا پیش از همه امروز در بَر میکشی
۴ای اصلِ اصلِ دلبری، امروز چیز دیگری
از دل چه خوش دل میبری، وز سر چه خوش سر میکشی
۵ای آسمان، خوش خرگهی، وی خاک، زیبا درگهی
ای روز، گوهر میدهی، وی شب، تو عنبر میکشی
۶ای صبحدم، خوش میدمی، وی باد، نیکو همدمی
وی مهر، اختر میکشی، وی ماه، لشکر میکشی
۷ای گل، به بستان میروی، وی غنچه پنهان میروی
وی سرو از قعر زمین، خوش آب کوثر میکشی
۸ای روح، راحِ این تنی، وی شرع، مِفتاح منی
وی عشق، شَنگ و ره زنی، وی عقل ، دفتر میکشی
۹ای باده، دفع غم تویی، بر زخمها مرهم تویی
وی ساقی شیرین لِقا، دریا به ساغر میکشی
۱۰ای باد، پیکی هر سحر، کز یار میآری خبر
خوش ارمغانیهای آن زلف مُعَنْبَر میکشی
۱۱ای خاک ره، در دل نهان، داری هزاران گلسِتان
وی آب، بر سر میدوی، وز بحر گوهر میکشی
۱۲ای آتش لَعلین قبا، از عشق داری شَعلها
بگشاده لب چون اژدها، هر چیز را درمیکشی
۱۳ترجیع این باشد که تو ما را به بالا میکشی
آنجا که جان روید ازو، جان را بدانجا میکشی
۱۴عیسیِّ جان را از ثَری، فوق ثریا میکشی
بی فوق و تحتی هر دَمش تا ربِّ اَعلیٰ میکشی
۱۵مانند موسی چشمها از چشم پیدا میکنی
موسِیِّ دل را هر زمان بر طور سینا میکشی
۱۶این عقل بیآرام را، میبر که نیکو میبری
وین جان خونآشام را میکش که زیبا میکشی
۱۷تو جانِ جانِ ماستی، مغز همه جانهاستی
از عین جان برخاستی، ما را سوی ما میکشی
۱۸ماییم چون لا سرنگون وز لا تومان آری برون
تا صدرِ اِلّا کَشکَشان، لا را به اِلّا میکشی
۱۹از تست نفس بتکده، چون مسجد اقصی شده
وین عقل چون قندیل را بر سقف مینا میکشی
۲۰شاهان سفیهان را همه، بسته به زندان میکشند
تو از چَه و زندانِشان سوی تماشا میکشی
۲۱تن را که لاغر میکنی، پر مشک و عنبر میکنی
مر پشهٔ را پیش کَش، شهپرِّ عَنقا میکشی
۲۲زاغِ تنِ مردار را، در جیفه رغبت میدهی
طوطیِّ جانِ پاک را، مست و شکرخا میکشی
۲۳نزدیک مریم بیسبب، هنگام آن درد و تعب
از شاخِ خشکِ بیرطب هر لحظه خرما میکشی
۲۴یوسف میان خاک و خون در پستی چاهی زبون
از راه پنهان هر دَمَش ای جان به بالا میکشی
۲۵یونس به بحرِ بیامان، مَحبوسِ بَطنِ ماهیی
او را چو گوهر سوی خود از قعر دریا میکشی
۲۶در پیش سرمستانِ دل، در مجلسِ پنهانِ دل
خوان ملایک مینهی، نُزْل مسیحا میکشی
۲۷ترجیع دیگر این بود، کامروز چون خوان میکشی
فردوس جان را از کرم در پیش مهمان میکشی
۲۸درد دل عشاق را، خوش سوی درمان میکشی
هر تشنهٔ مشتاق را، تا آب حیوان میکشی
۲۹خود کی کَشی جز شاه را؟ یا خاطر آگاه را
هرکس که او انسان بود او را تو این سان میکشی
۳۰سلطانِ سلطانان تویی، احسانِ بیپایان تویی
در قحط این آخر زمان، نک خوان احسان میکشی
۳۱پیشِ دو سه دَلق دَنِی، چندان تواضع میکنی
گویی کمینه بندهٔ، خوان پیش سلطان میکشی
۳۲زنبیلشان پر میکنی، پر لعل و پر دُر میکنی
چون بحر رحمت، خس کشد؛ زنبیل ایشان میکشی
۳۳اللهُ یَدْعُو آمده آزادی زندانیان
زندانیان، غمگین شده؛ گویی به زندان میکشی
۳۴فرعون را احسان تو از نفس، ثُعْبان میخرد
گرچه به ظاهر سوی او تهدیدِ ثُعْبان میکشی
۳۵فرعون را گفته کرم: «بر تخت مُلْکت من بَرَم
تو سر مَکِش تا من کَشم چون تو پریشان میکشی»
۳۶فرعون گفت: این رابطه از تست و موسی واسطه
مانند موسی کِش مرا، کو را تو پنهان میکشی
۳۷گفت او «اگر موسی بُدی، چوب اژدهایی کَی شدی؟
ماه از کفش کَی تابِدی؟ تو سر زِ رحمان می کشی
۳۸موسی ما طاغی نشد، وز واسطه ننگش نَبُد
چون عاشقی درمانده، بر وی چه دندان میکشی؟!
۳۹موسی ما طاغی نشد، وز واسطه ننگش نبد
ده سال چوپانیش کرد، چون نام چوپان میکشی؟!
۴۰ای شمس تبریزی، ز تو این ناطقان جوشان شده
این کف به سر بر میرود، چون سر به کیوان میکشی
۴۱ترجیع دیگر این بود، ای جان که هردم میکشی
تو آفتابی ما چو نَم، ما را به بالا میکشی
۴۲ای آنک ما را میکشی، بس بیمحابا میکشی
تو آفتابی ما چو نم، ما را به بالا میکشی
۴۳زین پیش جانها برفلک بودند همجامِ مَلَک
جان هر دو دستک میزند، کو را همانجا میکشی
۴۴زین پیش جانها برفلک بودند هم جان ملک
جان هردو دستک میزند، کو را همانجا میکشی
۴۵ای مهر و ماه و روشنی، آرامگاه و ایمنی
ما را بدان جویِ روان، چون مَشک سَقّا میکشی
۴۶چون دیدم آن سَغْراق نو، دستار و دل کردم گرو
اندیشه را گفتم: «بِدَو؛ چون سوی سودا میکشی»
۴۷ای عقل هستم میکنی، وی عشق مستم میکنی
هرچند پستم میکنی، تا رَبِّ اعلا میکشی
۴۸ای عشق میکن حُکمِ مُرّ، ما را ز غیر خود بِبُر
ای سیل میغری، بِغُر، ما را به دریا میکشی
۴۹ای عشق میکن حکم مر، ما را ز غیر خود ببر
ای لا، مرا بردار کن، زیرا به اِلّا میکشی
۵۰ای جان، بیا اقرار کن، وی تن، برو انکار کن
اِلّا تو نادر دلکشی، ما را سوی ما میکشی
۵۱ای سر، تو از وی سر شدی، وی پا، ز وی رهبر شدی
از کِبر چون سر مینهی؟ وز کاهلی پا میکشی؟!
۵۲ای سر، تو از وی سرشدی، وی پا، ز وی رهبر شدی
از کبر چون سر مینهی؟ وز کاهلی پا میکشی؟!
۵۳ای سر، بِنه سر بر زمین، گر آسمان میبایدت
وی پای، کم رو در وَحَل، گر سوی صحرا میکشی
۵۴ای سر، بنه سر بر زمین، گر آسمان میبایدت
وی پای، کم رو در وحل، گر سوی صحرا میکشی
۵۵ای چشم منگر در بشر، وی گوش، مشنو خیر و شر
وی عقل مغز خر مخور، سوی مسیحا میکشی
۵۶والله که زیبا میکشی، حقا که نیکو میکشی
بیدست و خنجر میکشی، بیچون و بیسو میکشی
۵۷