جز که هشیار حکیمان خبر از کار ندارند
که فلک باز شکار است و همه خلق شکارند
۱نه عجب گر نبودشان خبر از چرخ و ز کارش
کز حریصی و جهالت همه در خواب و خمارند
۲برزگاران جهانند و همه روز و همه شب
بجز از معصیت و جور نه ورزند و نه کارند
۳چون درختان ببارند به دیدار ولیکن
چون به کردار رسد یکسره بیدند و چنارند
۴غدر و مکر است بسی بر سر این خلق فلک را
که به جز اهل خرد طاقت آن مکر ندارند
۵ای خردمند گمان بر که جهان خوب درختی است
که برو اهل خرد خوش مزه و بوی ثمارند
۶بل کشاورز خدای است و درو کشت حکیمان
واندرو این جهلاشان به مثل چون خس و خارند
۷جز که آزار و خیانت نشناسند ازیرا
به بدیی فعل چو موشان و چو ماران قفارند
۸گر بیابند ز تقلید حصاری به جهالت
از تن خویش و سر این حکما گرد برآرند
۹مثل است این که چو موشان همه بیکار بمانند
دنهشان گیرد و آیند و سر گربه بخارند
۱۰دیوشان سوی بیابان بنموده است طریقی
زین سبب را به سوی شهر همی رفت نیارند
۱۱ببریدند ز پیغمبر و از آل و تبارش
زانکه مر دیو لعین را همه آلند و تبارند
۱۲بر ره دین به مثل میل نبینند و مناره
وز پس دنیا ذره به هوا در بشمارند
۱۳ای برادر بهحذرباش زغرقه بهمیانشان
زانکه این قوم یکی بحر بیآرام و قرارند
۱۴سوی آل نبی آی از سپه دیو که ایشان
مؤمنان را زجفای سپه دیو حصارند
۱۵سزد از پشت به خر سوی غضنفر بنشیند
مرد هشیار چو دانست که خصمانش حمارند
۱۶باد و ابرند ولیکن حکما و عقلا را
بجز از عدل نیارند و به جز علم نبارند
۱۷انبیااند بدان گاه که پیران و کهولند
حکمااند از آن وقت که اطفال و صغارند
۱۸چون ره قبله شود گم به حکم قبلهٔ خلقند
چون شب فتنه شود تیره پر از نور نهارند
۱۹به سخا و به هدی و به بها و به تقی خوش
از خداوند سوی خلق جهان جمله مشارند
۲۰