ای شده چاکر آن درگه انبوه بلند
وز طمع مانده شب و روز بر آن در چو کلند
۱بر در میر تو، ای بیهده، بسته طمعی
از طمع صعبتر آن را که نه قید است و نه بند
۲شوم شاخی است طمع زی وی اندر منشین
ور نشینی نرهد جانت از آفات و گزند
۳گر بلند است در میر تو سر پست مکن
به طمع گردن آزاد چنین سخت مبند
۴گر بلندیی در او کرد چنین پست تو را
خویشتن چونکه فرونفگنی از کوه بلند؟
۵دیوت از راه ببرده است، بفرمای، هلا
تات زیر شجر گوز بسوزند سپند
۶حجت آری که همی جاه و بزرگی طلبی
هم بر آن سان که همی خلق جهان میطلبند
۷گر هزار است خطا، ای بخرد، جمله خطاست
چند از این حجت بی مغز تو، ای بیهده، چند؟
۸گر کسی خویشتن خویش به چه در فگند
خویشتن خیره در آن چاه نبایدت فگند
۹گر بخندند گروهی که ندارند خرد
تو چو دیوانه به خندهٔ دگران نیز مخند
۱۰دانشآموز و چو نادان ز پس میر ممخ
تا چو دانا شوی آنگه دگران در تو مخند
۱۱بیسپاسی بکنی رند نمائی به ازانک
به سپاسیت بپوشند به دیبای و پرند
۱۲شادی و نیکوی از مال کسان چشم مدار
تا نمانی چو سگان بر در قصاب نژند
۱۳گردن از بار طمع لاغر و باریک شود
این نبشته است زرادشت سخندان در زند
۱۴ترفت از دست مده بر طمع قند کسان
ترف خود خوش خور و از طمع مبر گاز به قند
۱۵سودمند است سمند ای خردومند ولیک
سودش آن راست سوی من که مرو راست سمند
۱۶مر مرا آنچه نخواهی که بخری مفروش
بر تنم آنچه تنت را نپسندی مپسند
۱۷سپس آنچه نه آن تو بود خیره متاز
کانچه آن تو بود سوی تو آید چو نوند
۱۸عمر پرمایه به خواب و خور برباد مده
سوزن زنگ زده خیره چه خری به کلند؟
۱۹پیش از آن کهت بکند دست قوی دهر از بیخ
دل از این جای سپنجیت همی باید کند
۲۰عمر را بند کن از علم و ز طاعت که تو را
علم با طاعت تو قید دوان عمر تواند
۲۱بر سر و پای زمانهٔ گذران مرد حکیم
بهتر از علم و ز طاعت ننهد قید و کمند
۲۲خاطرت زنگ نگیرد نه سرت خیره شود
گر بگیرد دل هشیار تو از حکمت پند
۲۳