ای کهن گشته تن و دیده بسی نعمت و ناز
روز ناز تو گذشتهاست بدو نیز مناز
۱ناز دنیا گذرندهست تو را گر به هُشی
سزد ار هیچ نباشد به چنین ناز نیاز
۲گر بدان ناز تو را باز نیاز است امروز
آن تو را تخم نیاز ابدی بود نه ناز
۳آز آن ناز گذشته بگرفتهست تو را
بند آن ناز تو را چیست مگر مایهٔ آز؟
۴کار دنیای فریبنده همه تاختن است
پسِ دنیای فریبندهٔ تازنده متاز
۵چون چغر گشت بناگوش چو سیسنبر تو
چند نازی پسِ این پیرزن زشتِ چغاز؟
۶عمر پیری چو جوانی مده ای پیر به باد
تیرت انداخته شد نیز کمان را منداز
۷گرد گردان و فریبانت همی برد چو گوی
تا چو چوگانت بکرد این فلک چوگان باز
۸باز گرد از بد و بر نیک فراز آر سرت
به خرد کوش، چو دیوان چه دَوی باز فراز؟
۹باز باید شدن از شر به سوی خیر به طبع
کز فرازی سوی پستی به طبع آمده باز
۱۰جفتِ خیر است خرد، زو ستم و شرّ مخواه
خیره مر آب روان را چه کنی سر به فراز؟
۱۱خرد آغاز جهان بود و تو انجام جهان
باز گرد، ای سره انجام، بدان نیک آغاز
۱۲خرد است آنکه تو را بنده شدهستند بدو
به زمین شیر و پلنگ و به هوا باشه و باز
۱۳خرد آن است که چون هدیه فرستاد به تو
زو خداوند جهان با تو سخن گفت به راز
۱۴چون به بازار جهان خواست فرستاد همیت
مر تو را زو خرد و علم عطا بود و جهاز
۱۵بر سر دیو تو را عقل بسندهست رقیب
به ره خیره تو را علم بسندهست نهاز
۱۶گرد بازار بگرد اینک و احوال ببین
چون تو خود مینگری من نکنم قصه دراز
۱۷آبِ جوئیّ و، سقا را چو سفال است دهان
حله خواهی تو و، شلوار ندارد بزاز
۱۸علما را که همی علم فروشند ببین
به ربایش چو عقاب و به حریصی چو گراز
۱۹هر یکی همچو نهنگی و ز بس جهل و طمع
دهن علم فراز و دهن رشوت باز
۲۰گرش پنهانک مهمان کنی از عامه به شب
طبع ساز و طربی یابیش و رود نواز
۲۱میِ جوشیده حلال است سوی صاحب رای
شافعی گوید شطرنج مباح است بباز
۲۲صحبت کودکک ساده زنخ را مالک
نیز کردهست تو را رخصت و دادهست جواز
۲۳می و قمّار و لواطت به طریق سه امام
مر تو را هر سه حلال است، هلا سر بفراز!
۲۴اگر این دین خدای است و حق این است و صواب
نیست اندر همه عالم نه محال و نه مجاز
۲۵آنکه بر فسق تو را رخصت دادهست و جواز
سوی من شاید اگر سرش بکوبی به جواز
۲۶زین قبل ماند به یمگان در حجت پنهان
دل برآگنده ز اندوه و غم و، تن به گداز
۲۷نیم ازآن کاینها بر دین محمد کردند
گر ظفر یابد بر ما، نکند ترک طراز
۲۸لاجرم خلق همه همچو امامان شدهاند
یکسره مسخره و مطرب و طرار و طناز
۲۹گر همه خلق به دین اندر دیوانه شدند
ای پسر، خویشتن آخر تو چو دیوانه مساز
۳۰بشنو این پند به دین اندر و بر حق بایست
خویشتن کژ مکن و خیره چو آهو مَگُراز
۳۱دانش آموز و سر از گرد جهالت بفشان
راستی ورز و بکن طاعت و حیلت مطراز
۳۲به چپ و راست مدو، راست برو بر ره دین
ره دین راستتر است ای پسر از تارِ تراز
۳۳به چپ و راست شدهست از ره دین آنکه جهان
بر دراعهش به چپ و راست به زرّ است طراز
۳۴شوم چنگال چو نشپیل خود از مال یتیم
نکشد گرچه ده انگشت ببرّیش به گاز
۳۵ور بپرسیش یک مشکل گویدْت به خشم
«سخن رافضیان است که آوردی باز!»
۳۶به سؤال تو چو درماند گوید به نشاط
«بر پیمبر صلواتی خوش خواهم به آواز!»
۳۷صبر کن بر سخن سردش زیرا کان دیو
نیست آگاه هنوز، ای پسر از نرخ پیاز
۳۸خویشتن دار تو کهامروز جهان دیوان راست
چند گه منبر و محراب بدیشان پرداز
۳۹سرد و تاریک شد ای پور، سپیده دَمِ دین
خُرُه عرش هم اکنون بکند بانگ نماز
۴۰داد گسترده شود، گرد کند دامن جور
بازِ شیطان به زمین آید باز از پرواز
۴۱علم کهانباز عمل بود و جدا کردش دیو
باز گردند سرانجام و بباشند انباز
۴۲روی جان سوی امام حق باید کردنت
گاه طاعت چو کنی روی جسد سوی حجاز
۴۳سخن حکمتی ای حجت زر خرد است
به آتش فکرت جز زر خرد را مگداز
۴۴