ای تو را آروزی نعمت و ناز
آز کرده عنان اسپ نیاز
۱عمرت از تو گریزد از پس آز
تو همی تاز در نشیب و فراز
۲بر در بخت بد فرود آید
هر که گیرد عنان مرکبش آز
۳چونکه سوی حصار خرسندی
نستانی ز شاه آز جواز؟
۴ز آرزوی طراز توزی و خز
زار بگداختی چو تار طراز
۵زانچه داری نصیب نیست تو را
جز شب و روز رنج و گرم و گداز
۶چون نپوشی، چه خز و چه مهتاب
چون نبوئی، چه نرگس و چه پیاز
۷با تو انباز گشت طبع بخیل
نشود هر کجا روی ز تو باز
۸رنج بیمال بهرهٔ تو رسید
مال بیرنج بهرهٔ انباز
۹آن نه مال است کهش نگهداری
تا نپرد چو باز بر پرواز
۱۰آن بود مال کهت نگه دارد
از همه رنجها به عمر دراز
۱۱بفزاید اگر هزینه کنیش
با تو آید به روم و هند و حجاز
۱۲نتواند کسیش برد به قهر
نتواند کسش برید به گاز
۱۳جز بدین مال کی شود بر مرد
به دو عالم در سعادت باز؟
۱۴کی تواند خرید جز دانا
به چنین مال ناز بیانداز؟
۱۵در نگنجد مگر به دل، که دل است
کیسهٔ دانش و خزینهٔ راز
۱۶گر بدین مال رغبت است تو را
کیسهت از حشوها بدو پرداز
۱۷کیسهٔ راز را به عقل بدوز
تا نباشی سخنچن و غماز
۱۸وز نماز و زکات و از پرهیز
کیسه را بندهای سخت بساز
۱۹چون به حاصل شودت کیسه و بند
به تو بدهم من این دلیل و جواز
۲۰بر کشم مر تو را به حبل خدای
به ثریا ز چاه سیصد باز
۲۱بنمایمت حق غایب را
در سرائی که شاهد است و مجاز
۲۲تا ببینی که پیش ایزد حق
ایستاده است این جهان به نماز
۲۳بنمایم دوانزده صف راست
همه تسبیحخوان بیآواز
۲۴چون ببینی از این جهان انجام
بشناسی که چیستش آغاز
۲۵این طریقی است کهش نبیند چشم
وین شکاری است کهش نگیرد باز
۲۶بر پی شیر دین یزدان رو
از پی خر گزافه اسپ متاز
۲۷این رمهٔ بیکرانه میبینی
کور دارد شبان و لنگ نهاز
۲۸گرد ایشان رمنده کرد مرا
از سر خان و مان و نعمت و ناز
۲۹چه کند مرد جز سفر چو گرفت
گرگ صحرا و مرغزار گراز؟
۳۰گر ستوهی ز «قال حدثنا»
سر به سر خدای دار فراز
۳۱که مرا دید رازدار خدای
حاجب کردگار بندهنواز
۳۲امت جد خویش را فریاد
از فریبنده زوبعهٔ هماز
۳۳خار یابد همی ز من در چشم
دیو بیحاصل دوالک باز
۳۴از سخنهای من پدید آمد
بر تن آستین حق طراز
۳۵سخنم ریخت آب دیو لعین
به بدخشان و جرم و یمگ و براز
۳۶مرد دانا شود ز دانا مرد
مرغ فربه شود به زیر جواز
۳۷