ای کهن گشته در سرای غرور
خورده بسیار سالیان و شهور
۱چرخ پیموده بر تو عمر دراز
تو گهی مست خفته گه مخمور
۲شادمانی بدان کهت از سلطان
خلعتی فاخر آمد و منشور
۳تا به پیشت یکی دگر فاسق
بیش و بهتر رودت فسق و فجور
۴یات شاعر به مدح در گوید
شاد بادی و قصر تو معمور
۵قصر تو زین سخن همی خندد
بر تو، ای فتنه بر سرای غرور
۶بر تو خندد که غافلی تو ازانک
در سرای غرور نیست سرور
۷چند رفتند از آن قصور بلند
بهتر و برتر از تو سوی قبور؟
۸چرخ گردان بسی برآوردهاست
نوحهٔ نوحهگر ز معدن سور
۹شهر گرگان نماند با گرگین
نه نشابور ماند با شاپور
۱۰بر کهن کردن همه نوها
ای برادر موکل است دهور
۱۱عسلش را به حنظل است نسب
شکرش را برادر است کژور
۱۲که شناسد که چیست از عالم
غرض کردگار فرد غیور؟
۱۳چون زمین پر شکستگی است چرا
آسمان بی تفاوت است و فطور؟
۱۴تو چه گوئی، که مر چرا بایست
این همه خاک و آب و ظلمت و نور؟
۱۵تا پدید آید اشتر و خر و گاو
مار و ماهی و گزدم و زنبور؟
۱۶یا یکی برجهد چو بوزنگان
پای کوبد به نغمت تنبور؟
۱۷یا ز بهر یکی که پنجه سال
عمر بگذاشت بینماز و طهور؟
۱۸مر تو را خانهای دریغ آید
زین فرومایگان و اهل شرور
۱۹پس چه گوئی ز بهر ایشان کرد
آسمان و زمین غفور شکور؟
۲۰تو یکی هندباج ندهیشان
چون دهدشان خدای حور و قصور؟
۲۱این گمانی خطا و ناخوب است
دور باش از چنین گمانی دور
۲۲گرت هوش است و دل ز پیر پدر
سخنی خوب گوشدار، ای پور
۲۳عالمی دیگر است مردم را
سخت نیکو ز جاهلان مستور
۲۴اندرو بر مثال جانوران
مردمانند از اهل علم نفور
۲۵غرض ایزد این حکیمانند
وین فرومایگان خسند و قشور
۲۶دزد مردان به سان موشانند
وین سبکسار مردمان چو طیور
۲۷غمر مردان چو ماهیاند خموش
ژاژخایان خلق چون عصفور
۲۸حکمت و علم بر محال و دروغ
فضل دارد چو بر حنوط بخور
۲۹خامشی از کلام بیهده به
در زبور است این سخن مسطور
۳۰کار تو کشت و تخم او سخن است
بدروی بر چو در دمندت صور
۳۱گر بترسی ز ناصواب جواب
وقت گفتن صبور باش صبور
۳۲به زن و کودک کسان منگر
اگرت رغبت است صحبت حور
۳۳تا تو بر سلسبیل بگزیدی
گنده و تیره شیرهٔ انگور
۳۴چه خطر دارد این پلید نبید
عند کاس مزاجها کافور؟
۳۵دل و جان را همی بباید شست
از محال و خطا و گفتن زور
۳۶تا به هنگام خواندن نامه
خجلی نایدت به روز نشور
۳۷از بد و نیک وز خطا و صواب
چیست اندر کتاب نامذکور؟
۳۸همه خواندند، بر تو چیز نماند
یاد نکرده از صحاح و کسور
۳۹با دل و عقل و با کتاب و رسول
روز محشر که داردت معذور
۴۰بندهای کار کن به امر خدای
بنده با بندگی بود مامور
۴۱جز به پرهیز و زهد و استغفار
کار ناخوب کی شود مغفور؟
۴۲گر نباشی از اهل ستر به زهد
خواند باید بسیت ویل و ثبور
۴۳باز کی گردد از تو خشم خدای
به حشم یا به حاجبان و ستور؟
۴۴ای پسر، شعر حجت از برکن
که پر از حکمت است همچو زبور
۴۵