چون همی بودهها بفرساید
بودنی از چه میپدید آید؟
۱زانکه او بوده نیست و سرمدی است
کانچه بوده شود نمیپاید
۲وانچه نابوده نافزوده بود
نافزوده چگونه فرساید؟
۳پس جهان تا ابد بفرساید
گر نفرساید ایچ نفزاید
۴گرهی را که دست یزدان بست
کی تواند کسی که بگشاید؟
۵ننگری کاین چهار زن هموار
همی از هفتشوی چون زاید؟
۶هر کسی جز خدای در عالم
گر به جای زنان بود شاید
۷وین کهن گشته گند پیر گران
دل ما می چگونه برباید!
۸ای خردمند، پس گمان تو چیست
کاین دوان آسیا کی آساید؟
۹آنگهی کانچه نیست بوده شود
یا چو این بودهها فرو ساید؟
۱۰دل به بیهودهای مکن مشغول
که فلان ژاژخای میخاید
۱۱در طعامی چرا کنی رغبت
که اگر زان خوری تو، بگزاید؟
۱۲گر بماند جهان چه سود تو را؟
ور نماند تو را چه میباید؟
۱۳هر که رغبت کند در این معنی
دل بباید که پاک بزداید
۱۴زانکه چون دست پاک باشد سخت
همی از انگبین نیالاید
۱۵گرد این کار جز که دانا را
گشتن او خرد نفرماید
۱۶وانکه با زشتروی دیبه و خز
گرچه خوب است خود بننماید
۱۷هر که مر نفس را به آتش عقل
از وبال و بزه بپالاید
۱۸شاید آنگه کز این جوال به کیل
اندک اندک برو بپیماید
۱۹وگرش نیست مایه، بر خیره
آسمان را به گل نینداید
۲۰نرسد برچنین معانی آنک
حبّ دنیا رخانش بمخاید
۲۱ای گراینده سوی این تلبیس
شعر من سوی تو چه کار آید؟
۲۲تو که بر خویشتن نبخشائی
جز تو بر تو چگونه بخشاید؟
۲۳گر دل تو چنانکه من خواهم
مر چنین کار را بیاراید
۲۴تبر پند من به جهد و به رفق
شاخ جهل تو را بپیراید
۲۵منگر سوی آن کسی که زبانش
جز خرافات و فریه ندارید
۲۶بخلد پند چشم جهل چنانک
روی بدبخت دیبه بشخاید
۲۷