ای زده تکیه بر بلند سریر
بر سرت خز و زیر پای حریر
۱شاعر اندر مدیح گفته تو را
که «امیرا هزار سال ممیر»
۲ملک را استوار کردهستی
به وزیری دبیر و با تدبیر
۳خلل از ملک چون شود زایل
جز به رای وزیر و تیغ امیر؟
۴پادشا را دبیر چیست؟ زبان
که سخنهاش را کند تحریر
۵نیست بر عقل میر هیچ دلیل
راهبرتر ز نامههای دبیر
۶مهتر خویش را حقیر کند
سوی دانا دبیر با تقصیر
۷سخنِ باخَطر تواند کرد
خطری مرد را جدا ز حقیر
۸جز به راه سخن چه دانم من
که حقیری تو یا بزرگ و خطیر؟
۹ای پسر، پیش جهل اسیری تو
تا نگردد سخن به پیشت اسیر
۱۰چون نیاموختی چه دانی گفت؟
که به تعلیم شد جلیل جریر
۱۱تو ز خوشه عصیر چون یابی
تا نگیرد ز تاک خوشه عصیر؟
۱۲ای پسر، همچو میر میری تو
او کبیر است و تو امیرِ صغیر
۱۳کار خود ساختهست امیر بزرگ
تو سرِ کار خویش نیز بگیر
۱۴جان تو پادشای این تن توست
خاطر تو دبیر و عقل وزیر
۱۵خاطر تو نبشت شعر و ادب
بر صحیفهی دلت به دست ضمیر
۱۶تا به شعر و ادب عزیزت داشت
خویش و بیگانه و صغیر و کبیر
۱۷خاطر و دست تو دبیرانند
اینت کاری بزرگوار و هژیر!
۱۸سرت چون قیر بود و قد چون تیر
با تو اکنون نه قیر ماند و نه تیر
۱۹به کمان چرخ تیر تو بفروخت
قیر تو عرض کرد دهر به شیر
۲۰زان جمال و بها که بود تو را
نیست با تو کنون قلیل و کثیر
۲۱شاد بودی به بانگ زیر و کنون
زرد و نالان شدی و زار چو زیر
۲۲مگرت وقت رفتن است چنانک
پیش ازین گفتت آن بشیر نذیر
۲۳مگر آن وعده کهت محمد کرد
راست خواهد شدن کنون، ای پیر
۲۴با سر همچو شیر نیز مخوان
غزل زلفک سیاه چو قیر
۲۵چشم دل باز کن ببین ره خویش
تا نیفتی به چاه چون نخچیر
۲۶نامهای کن به خط طاعت خویش
عِلم عنوانش و نقطهها تکبیر
۲۷نامهت از علم باید و زعمل
ای خردمند زی علیم خبیر
۲۸از دبیری مباش غافل هیچ
پند پیرانه از پدر بپذیر
۲۹از دبیری رساندت به نعیم
وین دبیری رهاندت ز سعیر
۳۰که نماید چنان که گفتهستند
«باز دارد تو را ز شَعر شعیر»
۳۱چون همه کارهات بنویسد
آن نویسندهٔ خدای قدیر
۳۲پس مکن آنچه گر بباید خواند
طیره مانی ازان و با تشویر
۳۳این جهان را فریب بسیار است
بفروشد به نرخ سوسن سیر
۳۴حیلتش را شناخت نتواند
جز کسی تیزهوش روشن ویر
۳۵مخور از خوان او نه پخته نه خام
مخر از دست او خمیر و فطیر
۳۶نیست گفتار او مگر تلبیس
نیست کردار او مگر تزویر
۳۷چرخ حیلتگرست حیلت او
نخرد مرد هوشیار و بصیر
۳۸بیقرار است همچو آب سراب
دود تیرهست همچو ابر مَطیر
۳۹زر مغشوش کم بهاست به رنج
زعفران مزوّر است زریر
۴۰تو مزوّرگری مکن چو جهان
خاک بر من مدم به نرخ عبیر
۴۱که چو موشان نخورد خواهم من
زهره داروی تو به بوی پنیر
۴۲راست باش و خدای را بشناس
که جز این نیست دین بی تغییر
۴۳بنشین با وزیر خویش، خرد،
رفتنت را نکو بکن تقدیر
۴۴با خرد باش یک دل و همبر
چون نبی با علی به روز غدیر
۴۵خیر زاد تو است در طلبش
خیره خیره چرا کنی تاخیر؟
۴۶خوی نیک است و خیر مایهٔ دین
کس نکردهاست جز به مایه خمیر
۴۷مر بقا را در این سرای مجوی
که بقا نیست زیر چرخ اثیر
۴۸پند گیر، ای پسر، زمن کاین یافت
از پدر شبرو گزیده شبیر
۴۹در شکم سنگ خاره به زان دل
که درو نیست پند را تاثیر
۵۰