ای خداوند این کبود خراس
صد هزاران تو را ز بنده سپاس
۱که به آل رسول خویش مرا
برهاندی از این رمهٔ نسناس
۲تا متابع بوم رسول تو را
نروم بر مراد خویش و قیاس
۳هم مقصر بوم به روز و به شب
به سپاست بر آورم انفاس
۴شکر و حمد تو را زبان قلم است
بندگان را و روز و شب قرطاس
۵نامهها پیش تو همی آید
هم ز بیدار دل هم از فرناس
۶هیچ کاری از این دو نامه برون
نکند کافر و خدایشناس
۷آتش دوزخ است ناقد خلق
او شناسد ز سیم پاک نحاس
۸داد من بیگمان بر آیدمی
روز حشر از نبیرهٔ عباس
۹وز گروهی که با رسول و کتاب
فتنهگشتند بریکی به قیاس
۱۰این ستوران کرده در گردن
رسن جهل و سلسلهٔ وسواس
۱۱من چه کردم اگر بدان جاهل
نفرستاد وحی ربالناس؟
۱۲با نبوت چه کار بود او را
چون برفت از پس رش و کرباس؟
۱۳لاجرم امتش به برکت او
کوفتهستند پای خویش به فاس
۱۴دو مخالف بخواند امت را
چو دو صیاد صید را سوی داس
۱۵بردهگشتند یکسر این ضعفا
وان دو صیاد هر یکی نخاس
۱۶به خراسی کشید هر یکشان
که سزاوارتر ز خر به خراس
۱۷هر چه کان گفت «لایجوز چنین»
آن دگر گفت «عندنا لاباس»
۱۸اینت مسکر حرام کرد چو خوگ
وانت گفتا بجوش و پر کن طاس
۱۹دو مخالف امام گشتهستند
چون سیاه و سپید و خز و پلاس
۲۰نشد از ما بدین رسن یک تا
هر که بشناخت پای خویش از راس
۲۱لیکن اندر دل خسان آسان
چون به خس مار درخزد خناس
۲۲از ره نام همچو یک دگرند
سوی بیعقل هرمس و هرماس
۲۳لیکن از راه عقل هشیاران
بشناسند فربهی ز اماس
۲۴ای خردمند هوش دار که خلق
بس به اسداس در زدند اخماس
۲۵سخت بد گشت نقدها مستان
درم از کس مگر به سخت مکاس
۲۶دور باش از مزوری که به مکر
دام قرطاس دارد و انقاس
۲۷تیزتر گشت و جهل را بازار
سوی جهال صد ره از الماس
۲۸نیست از نوع مردم آنک امروز
شخص و انواع داند و اجناس
۲۹خرد و جهل کی شوند عدیل؟
بز را نیست آشنا رواس
۳۰میشتابد چو سیل سوی نشیب
خلق سوی نشاط و لهو و لباس
۳۱من همانا که نیستم مردم
چون نیم مرد رود و مجلس و کاس
۳۲تا اساس تنم به پای بود
نروم جز که بر طریق اساس
۳۳پاس دارم ز دیو و لشکر او
به سپاس خدای بر تن، پاس
۳۴نبوم ناسپاس ازو که ستور
سوی فرزانه بهتر از نسپاس
۳۵